منم تو همین فکر بودم که رفت و آمدم کم کم کم بشه.
مرسییییی. چقد به آدم انرژی میدین.
شما هم شاد باشیییییییین![]()
![]()
البته من از سه روز نمیتونم شرو کنم. باید از 7روز شروع کنم!!!!!
چون الان که دیگه شوهرم شهرستان نباید بره
انتظار دارن که من کلا اونجا باشم
حتی اگه بخوام خوابگاه بگیرم میدونم از همون اول میگن اصن چرا خوابگاه بگیریییی!
پس اولش که بگن چرا میخوای بگیری؟
برادر شوهرمو بهتره شوهرم بگه. بگه اون هست سخته.
بالاخره سایه نمیتونه همیشه هم اینجا باشه.
خداروشکر که اون پشتمه!
فک کنم واسه بهونه خوابگاه گرفتن همین کافی باشه
بعدشم کم کم کمتر میکنم رفتنامو
ازم کار نمیکشن. ولی خودم کمک میکنم.
خواهر شوهرام با بچه هاشون اکثراً اونجان!
راستش گاهی زیاد وقتم دست خودم نیست. مهمونیا بعضی وقتا زیاد میشه.
تا میام شرو کنم به درس مهمون میاد!
یا مثلاً گاهی حوصله ندارم که پدرشوهر و مادر شوهر باشن
مثلا گاهی بی حوصلم یا اعصابم خورده اونوقت باید جلوی اونا خیلی خانومانه برخورد کنم
ولی از همه مهم تر اینه که احساس میکنم داره احترام بهم کمتر میشه
احساس میکنم کمتر ببینن منو بیشتر احترام بذارن
برادر شوهرمم هست و حجاب داشتن سخته
یکی از خواهرشوهرام هم خیلی اخلاقش یطوریه
اولا حساس نبودم رو رفتارش
اما چندوقته حساس شدم
حتی دچار وسواس فکری شدم به خاطر حرفای اون
ینی همش حرفاش یادم میاد
البته با همه همینه اخلاقش
تیکه میندازه گاهی
یا اینکه اونطوری همه زندگیمون جلو چشم همه هست
گاهی میخوام یجایی برم نمیخوام بقیه بدونن (شوهرم منظورم نیست!)
اما هرکاری میخوای بکنی اونا در جریانن دیگه
تا الان حساس نبودم رو این مسائل
ولی دیگه خسته شدم
مادرم هم راضی نیست من همش اونجا باشم
میگه باید خوابگاه باشی هر موقع که شوهرت میخواد ببینتت خودش باید بیاد دنبالت تو رو ببره خونشون
یعنی چی که خودت پا میشی میری همیشه
اونم میگه اونطوری بیشتر عزت و احترام داری
البته اینم بگم
تو خوابگاه هم خیلی راحت نیستم
بعضی وقتا هم اطاقیا اعصاب آدمو خورد میکنن واقعاً
بالاخره خوابگاه هم مشکلات زیاده
و اینکه خودمم برام یطوریه شوهرم اونجا باشه و من تو خوابگاه و نرم پیشش
دلم تنگ میشه واسش :(
ولی بازم به خاطر همون قضیه احترام و برادرشوهر و باقی قضایا حاضرم چند روز در هفته خوابگاه باشم









علاقه مندی ها (Bookmarks)