سلام،مریم جان مرسی بابت نوشته ت.خودمم باور نمیکنم توی اون خونواده که ربا خوار هستن آدم شیر پاک خورده ای پیدا بشه که دلش برای یه دختر سرگردون بسوزه، به احتمال زیاد از رو برنامه زنگ زده. مهم نیست مهم اینه که منم به اندازه این یه سالی که تحقیر شده بودم تحقیرشون کردم، هرچند بچه گانه س ولی خوب با بعضی آدما نمیشه مثل آدم رفتار کرد انگاری. بگذریم، دیروز سر خیابون دیدمش من توی ماشین بودم اونم منو دید ولی هیچکدوم به روی خودمون نیاوردیم، به نظر منم که عین خیالش نبود، همچین سرش رو بالا گرفته بود داشت با اعتماد به نفس راه میرفت که قفل کردم. مادرشم از همین حالا دری وری هاشو پیش این و اون شروع کرده.
راست میگی شاید دیگه نتونم ازدواج هم بکنم ، این روزا خیلی دلم از دست خدا گرفته میدونم تقصیر اون نیست ولی منم حقم این نبووووود، به خدا نبود. از طرفی دلم رو به این خوش کردم که میگن خدا جای حق نشسته.نمیدونم تا آخر این ماه تصمیم قطعی میگیرم و بهشون اطلاع میدم. ففففقط یه نقطه خیلی مثبت توی این طلاق هست، 70% مردم شهر این خونواده رو به بدی میشناسن و حق رو به من میدن. به شدت عصبانی هستم این روزا، خیلی زورم میاد وقتی از همه لحاظ ازشون بالاتر بودم اینجوری مثل دخترای .... باهام برخورد کردن.
روزی میرسه که ببینم خدا جای حق نشسته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)