سلام
مرسي از همه
آقاي sci پست آخرتون به خصوص اين جمله
روح تازه اي بعد از 3 روز در وجود من گذاشت.......من به زندگي اقليما اميدوارم...
و بعد از 3 روز ناراحتي در خانه انگار روحيه اي تازه اي گرفتم
به همسرم تلفن زدم و گفتم دارم براي شام غذا درست مي کنم و منتظرتم و اونم از خدا خواسته قبول کرد.....
خونه که اومد رفتم سراغ کار خودم و کمد لباسامو ريختم بيرون تا زياد دورش نباشم و اون احساس تنهايي و آرامشي رو که دنبالش بود و مي خواست با فرار از خونه به دست بياره رو ،بهش بدم
يه نيم ساعت بعد ديدم اومد سراغم و جویای احوالم شد و گفت دستت خوب شد چون دیشب با درد دستم از خواب پریدم
شام رو آماده کردم و اون هراز گاهی باهام حرف می زد
آخر شبم در آغوشم گرفت و بدون هیچ کلامی نوازشم می کرد
دیروز بعد از ظهر به به همسرم زنگ زدم و ازش خواستم که به پدر و مادرش بگه که برای صحبت پیش پدر و مادر من نیاند چون مشکلی حل نمی شه و اون هم اینکارو کرد
مادر همسرم دیروز بهم زنگ زد و خیلی مادرانه و دلسوزانه نصیحتم کرد و باهام همدردی کرد
ولی من خیلی خیلی ایراد های اخلاقی دارم که باید حل شه و ازتون می خوام توی این تاپیک بهم کمک کنید حل بشه..........
از جمله مهم ترینش فراموش کردن این دعواها و دوباره دست گذاشتن روی حساسیت ها در آینده است
انگار هیچ وقت هیچ چیز درس عبرت برای من نمی شه
همسرم با رفتم پیش مشاور موافق نیست چون سال دوم زندگیمون رفتیم پیش مشاور و مشکلاتمون رو بیشتر کرد علتشم این بود که هر دو می خواستم با رفتن پیش مشاور به دیگری ثابت کنیم که تو مقصری و من بی تقصیر!!!!!!
و مدتها در دعواهامون بهم می گفتیم یادته مشاورم فلان چیزو بهت گفته بود









علاقه مندی ها (Bookmarks)