به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 304

Threaded View

  1. #11
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 19 تیر 92 [ 23:18]
    تاریخ عضویت
    1389-11-07
    نوشته ها
    229
    امتیاز
    2,964
    سطح
    33
    Points: 2,964, Level: 33
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 86
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    1,263

    تشکرشده 1,270 در 233 پست

    Rep Power
    38
    Array

    RE: صندلی داغ سری نهم

    نقل قول نوشته اصلی توسط بهار.زندگی
    سلام ارش عزیز..به صندلی داغ خوش اومدی.
    اول ازهمه ارزوی یه عاقبت خوب برای زندگیت دارم.

    سلام بهار. زندگی گرامی
    ممنون از آرزوی خوبت
    من هم برای شما و همه دوستان روز های قشنگ و زندگی شادابی آرزو می کنم،

    اما سوالا...

    بفرمایید

    قبل ازاینکه تو تاپیکت بگی ادم بچه دوستی هستی نمیدونم چرا حس میکردم بچه دوست داری..علت علاقت به بچه چیه؟؟؟به نظرت بزرگ کردن بچه اسونه؟؟؟

    نه واقعا آسون نیست، البته زحمت بزرگ کردن دخترم همش با خانمم بود،
    اما بچه به نظر من نشانه زندگیه، یک جایی حرف زیبایی خوندم، گفته بود:

    به دنیا اومدن هر بچه یعنی اینکه خدا هنوز از انسان نا امید نشده،

    حالا نمی گم به این خاطر بچه دوست دارم، اما یه جورایی حس پدر شدن، و با بچه سرو کله زدن و تربیت کردن رو دوست دارم، خنده هاش، شیرین زبونی هاش، کلا اینکه ببینی تو داری یک انسان تربیت میکنی تا تحویل جامعه بدی ، اینا به نظرم قشنگه.



    یه سوال دارم.خصوصیه..کاملا اجازه داری جواب ندی..اما اینکه تو این همه مدت یه مرد بتونه دور از همسرش با غرایزش کنار بیاد برام جای سوال داشت..چه چیزی باعث شد تحمل کنی و سراغ راه های دیگه نری؟؟(اگه نرفتی)

    خب من می دونم این سوال تو ذهن خیلی از اطرافیانم هم هست، جالبه قاضی دادگاه هم به من میگه نباید تنها باشی، تو مردی، تو نیاز داری، برو صیغه کن ...
    اما خب واقعا از این کلمه بدم میاد، نمی تونم بپذیرم برای رفع نیاز خودم از فقر و نیاز مادی یکی دیگه سو استفاده کنم.
    یکی دیگه از دلایلی که به شدت از همسرم عصبانیم و نمی تونم ببخشمش همینه، اون میدونه من چه جور آدمی هستم، و چرا این فکر رو نمی کنه که چقدر دارم اذیت میشم اما از حق خودم برای ازدواج مجدد گذشتم، تا حالا البته...
    من هیچ وقت راه هایی که غیر قانونی باشه یا شاید قانونی هم باشه ولی در عرف جامعه نپسندند نرفتم دنبالش، اما خب ممکنه بقیه کشور ها این مسئله مهم نباشه بنابراین مشکلی هم اونجا نیست...

    اما اینجا سعی می کنم حتی الامکان خودم رو سرگرم کنم، با خانوادم باشم، یا با دوستان، یا تو همین اینترنت


    چندتا ازعلایقت رو بگو..چی دوست داری؟؟چی ارومت میکنه؟؟؟


    رانندگی، مسافرت، پیگیری اخبار، دیدن فیلم ها و برنامه های کمدی، اینترنت.

    مسافرت خیلی به من آرامش میده و خیلی استرسم رو کم میکنه، مخصوصا سفر های خارج، چون از این فضا و حال و هوا دور میشم



    بهترین کار وقتی شرایط فوق العاده سختی یهو برای ادم پیش میاد چیه؟؟؟

    آرامش خودش رو حفظ کنه، من به این جمله خیلی اعتقاد دارم:" این نیز بگذرد"
    وقتی شرایط سختی پیش میاد به خودم میگم این هم بالاخره تموم میشه.
    همکارام میگن تو یه جمله گفتی نگاه ما رو به زندگی عوض کرد،
    یه بار از قول یک نویسنده ایی بهشون گفتم: 100 سال دیگه همه آدم هایی که الان هستند، اصلا وجود ندارند،
    واسه همین چرا باید حرص بخوریم و خودمون رو اذیت کنیم.



    اشپزیتون تو این مدت راه افتاده یا نه؟؟چه غذایی رو خوشمزه درست میکنی؟؟؟

    نه، اصلا سراغ آشپزی نرفتم، بیشتر یا خونه پدر مادرم غذا می خورم، یا میرم بیرون، ولی معمولا ماکارونی رو خوشمزه درست میکنم، یکی دوبار هم چلو مرغ درست کردم، خیلی خوشمزه شده بود، طوری که خانمم هم خیلی تعریف کرد، آخه تو مصرف چاشنی ها خساست به خرج نمیدم :)


    چه جوری میشه ازدواجمون عاقلانه باشه اما احساس هم این وسط له نشه؟؟یه راه واسه تعادل این دو تا بگو.

    انسان ها خیلی پیچیدن، برای ازدواج نمیشه نسخه ی واحد پیچید، من فکر میکنم احساس تحت کنترل خود آدمه، آدم میتونه عاشق بشه و می تونه نشه، من یکی دو بار عاشق شدم، یعنی واقعا طرف رو دوست داشتم و همش بهش فکر میکردم، اما بعد از اینکه میدیدم شرایطش با شرایط من جور نیست، یا خانوادم برای ازدواج موافقت نمی کنن خیلی راحت ازشون گذشتم،
    به طوری که پیش خودم فکر میکردم،واقعا عاشق بودم؟ یا فکر میکردم که عاشقم؟
    تنها کسی که واقعا به خاطرش با خانوادم جنگیدم، خانمم بود، اون هم فکر نکنم عاشق بودم، بیشتر احساس می کردم نباید در حقش نامردی کنم و به خاطر مخالفت خانوادم ولش کنم.چون مخالفت خانوادم به نظرم غیر منطقی بود، مشکلشون تفاوت سطح اقتصادی بود، شخصیت دختر و خانوادش رو کاملا قبول داشتند.


    نظرت راجب جنس مونث چیه؟؟به نظرت بهمون ظلم شده؟؟اگه اره کی اینکارو کرده؟؟مردا؟خودمون؟؟شرایط جامعه؟؟

    دوره ی جوونیم از جنس زن خوشم نمی اومد، نمیدونم چرا حس می کردم که جنس ضعیف و دوم هستش، فقط برای موارد خاص و کارهای خونه به درد می خورن
    خانواده ی من کاملا روشن فکر و امروزی هستن، اما خب تفکرات مذهبی هم دارند کم و بیش،
    اما من خیلی سنتی فکر می کردم، همیشه به من میگفتن تو باید بری عربستان زن بگیری!
    من احتمالا شبیه پدر بزرگ پدریم فکر می کردم، اون هفت تا زن داشت!
    اما پدرم و عمو هام به شدت خانواده دوست هستند و از هیچ تلاشی برای رضایت خانواده به خصوص زنشون فرو گذار نیستند، شاید چون حال و روز پدرشون و رفتاری که مادرشون داشت رو دیده بودند.زن دوستی مردای فامیل پدریم زبانزده،( زن خودشون رو منظورمه)

    بزرگتر که شدم و با مطالعاتی که داشتم، نظرم برگشت،
    به نظرم زن منبع حیات و زندگیه، سرچشمه ی محبت و مهربانیه، زن فقط از نظر بدنی ضعیفه، از نظر سیاست مداری و مدیریت، شاید از مرد ها قویتر عمل میکنه، چون از مرد ها دور اندیش تره، با اینکه احساساتی هست، اما وقتی بخواد منطقی فکر کنه، منطقش از مرد ها قوی تره،
    مرد ها بیشتر متکی به زور بازو و صدای بلندشون هستند، اما زن ها چون این قدرت رو ندارند، از فکرشون بیشتر استفاده میکنن تا در برابر قدرت مرد، تعادل رو حفظ کرده باشند،
    خانم ها سیاست های خودشون رو خیلی آروم دارند پیش می برند، در واقع خوب بلدند با پنبه سر ببرند، اما اگر هم جایی ظلمی شده، از کم کاری خودشونه، چون این قدرت رو دارند که فرهنگ و نگاه جامعه رو کاملا عوض کنند،


    یه کارتون و فیلم مورد علاقت رو بگو.

    تام و جری رو خیلی دوست دارم، هنوز هم نگاه میکنم
    فیلم زیاد یادم نمیاد، اما فیلم های تاریخی رو بیشتر از بقیه دوست دارم، فیلم هایی هم که در مورد سوانح هوایی هست، یا داستانش تو هواپیما اتفاق می افته دوست دارم، یعنی حتما نگاه میکنم.


    تا حالا شده با شخصیت یه فیلم یا کتاب همذات پنداری کنی یا خیلی ازش خوشت بیاد؟؟اگه اره بگو.

    آره، تو فیلم کمتر همذات پنداری کردم، اما هر وقت کتاب میخونم، خیلی زیاد با شخصیتاش همذات پنداری میکنم،
    رمان ژوف بالسامو و غرش طوفان یکی از قشنگترین و تاثیر گذارترین رمانها برای من بود، به طوریکه روی هر کدوم از دوستانم بسته به شخصیتشون اسم یکی از شخصیت های داستان رو گذاشته بودم و به همون اسم هم صداشون میکردم، اونا هم راضی بودند :)
    اسم خودم هم ژیلبرت بود، شاگرد ژوف بالسامو.



    یکی از عمیقترین احساساتت رو بنویس.

    نمی دونم واقعا چی باید بگم،
    اما دوست دارم خدا به من انقدر پول بده که بتونم به بقیه کمک کنم، اینو جدی میگم، به خانمم هم همیشه میگفتم، کلا وقتی کمکی میکنم خیلی انرژی مثبت میگیرم، البته به گدا هیج وقت کمک نمیکنم.
    وقتی کار آفرینی میبینم که تعداد زیادی دارند سر سفرش نون میخورن، خیلی غبطه میخورم، میگم چقدر خدا دوستش داشته که بهش فرصت داده از دعای خیر بقیه بهرمند بشه.
    نمی دونید چه لذتی داره وقتی کسی از شما چیزی بخواد و شما بتونید بدید، بدون هیچ چشم داشتی
    من حتی وقتی یکی تو خیابون از من آدرس می پرسه می ایستم دقیق بهش آدرس میدم، بعد می گم خدایا شکرت، امروز خیرم به یک نفر رسید ، میخوام بگم حتی از آدرس دادن هم لذت می برم فکر میکنم مفید واقع شدم
    :)

    چه جوری میشه یه زن تو زندگی مشترکش استقلال عاطفی و روحی خودشو حفظ کنه؟؟یعنی مردش درک میکنه اونم ممکنه به تنهایی نیازداشته باشه؟؟غار تنهایی.

    من همیشه، به استقلال و حریم ادما احترام می ذاشتم و می ذارم، تو زندگی شخصی خودم دو بار اشتباه بزرگی کردم، یکبار اوائل ازدواج رفتم سر دفتر خاطرات خانمم، بعدش بهش گفتم، که خیلی ناراحت شد، چون خیلی پشت سر خانوادم حرف زده بود،
    یکبار هم این اواخر رفتم سر ایمیل هاش چون حدس زدم در زندگیم داره اتفاقاتی می افته، قبل از اون معمولا وقتی ایمیل های خانمم باز بود بدون اینکه نگاه کنم می بستمش و بهش می گفتم که چرا نمیبندی؟ حتی به عنوان تهدید می گفتم اگر دفعه بعد نبندی میرم همه ایمیل ها تو می خونم، بگذریم که باز یادش می رفت،
    چند بار بهش گفتم با دوستات برو مسافرت، چون میدونستم که به تنهایی نیاز داره، شاید نیاز داره مدتی از من دور باشم، البته هنوز مشکلات پیش نیومده بود و من بهش اعتماد کامل داشتم.



    یه جوک یا خاطره بامزه بگو.

    دو تا آبادانی به هم می رسن. اولی می گه: جات خالی... دیروز رفتم

    شکار، هفت تا خرگوش، چهار تا آهو و سه تا شیر شکار کردم.

    دومی می گه: همش همین؟

    اولی می گه: کا! آخه با یک تیر مگه بیشتر از اینم می شه؟

    دومی می گه: ولک تازه تفنگ هم داشتی؟


    یه سوال که دوست داری ازت بپرسیم رو با جواب بنویس.

    الان چیزی به ذهنم نمی رسه، شاید روز های آخر بتونم بگم.

    اما یک سری بحث ها هم بود که واقعا چالشی و داغ بود، من از خوندنش لذن بردم،
    تو دلم به تحمل و سعه ی صدر مدیر همدردی تبریک گفتم،
    امیدوارم این گروهی که در قرعه کشی برنده شدند بیان و اونجا بحث های داغی صورت بگیره
    حسابی منو کنجکاو کردی..امیدوارم زودتر بیایم و همه بحثای خوبی راه بندازیم:)

    من نظر خودم رو گفتم، شاید شما بیاین و بگید اینجوری ها هم که گفتی نبود ها

    خوب فعلا کافیه.تا بعد.

    منتظرم

    موفق باشی
    سلامت باشی

    نقل قول نوشته اصلی توسط omid65
    سلام آرش.

    سلام امید عزیز، جوان جویای زوجه

    1-وقتی 25 سالگی عروسی کردی ، وضع مالی ات چطور بود و آیا خانواده ات کمکی کردند یا نه ؟

    روزی که رفتیم خواستگاری، یا بله برون، یا حتی نامزد کردیم، هنوز آه در بساط نداشتم، سربازی هم نرفته بودم، خانوادم کمک کردند، اما وقتی عروسی کردم، کار می کردم، حقوق من کفاف خرج زندگی رو میداد.


    2-اولین خواستگاری که رفتی چن سالت بود ، دقیق ها !

    من یکبار خواستگاری رفتم که به ازدواج منجر شد، ما همکلاس دانشگاهی بودیم و با هم ارتباط داشتیم البته زیر نظر خانواده ها، 25 سالگی هم ازدواج کردم.

    3- به نظرت این که میگن خدا از لحاظ مالی کمک میکنه واسه ازدواج راسته یا دروغه ؟ آیا قبلاها درست بود و الان زور خدا کمک شده ؟
    خب اینطور نیست که خدا بهت وام بده و از آسمون پول برات بیاد، باید شرایطش رو فراهم کنی، اما به نظر من می رسید که خدا راه ها رو باز می کنه، چون مشکلاتمون یکی یکی حل میشد.
    4-به نظرت کسی مثه من که تنها مشکلش از لحاظ ازدواج مالی هست و حمایت خانواده ، چیکار باید بکنه ؟ ازدواج نکنه ؟

    کافیه همت کنی و به جای اینکه تمرکزت رو بذاری روی اصل ازدواج، بذاری رو اینکه شرایطش رو فراهم کنی، باید همت کنی به نقطه ایی برسی که برای ازدواج به حمایت خانوادت نیاز نداشته باشی.
    الان هم برات زوده، تو تا 30 - 35 سالگی حتی بیشتر وقت داری، همین عجله کردن باعث میشه خیلی از موقعیت های موفق برای زندگی رو نبینی و از دست بدی.



  2. 12 کاربر از پست مفید arash1348 تشکرکرده اند .

    arash1348 (سه شنبه 14 شهریور 91)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 10:44 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.