Amiran عزیز چقدر حس میکنم شما بعضی نکات ظریف رو خوب میفهمید و البته درکم میکنید. ممنونم ازتون
میشه بفرمایید منظورتون از اینکه آرامش کلی حل مشکل شماست چیه؟ یعنی با داشتن ارامش چی در من حل میشه؟ اینکه از فکر خونه بیام بیرون؟! اما من که میدونم در آروم ترین لحظات زندگیمم حرص خونه رو میخورم! اینکه بتونم راه حلی پیدا کنم؟!
نمیدونم. شاید اگر یه نفر به من بگه راه درست تو این مقوله ی خونه کدومه من آروم شم. یعنی مثلا یه نفر بیاد بگه درست اینه که ما از نظر مالی به سختی بیفتیم و هر طور شده خونه بخریم یا اینکه اجاره بدیم و با باقی درآمدمون راحت زندگی کنیم. راستش من خودم حس میکنم تو حالت دوم آرامش زندگیمون بیشتره. چون من با محدودیت مالی شدیدا مشکل پیدا میکنم. اما در حالت دوم فکرایی مثل نداشتن خونه، هدر رفتن پول برای خونه ای که مال خودت نیست، فکر دیگران در موردم ووووو آزارم میده.
و چقدر درست فهمیدین که:
این حرفتون مثل یه تلنگر بود. آره انگار من خودم بیشتر از اونا شلوغش کردم!!!!!!حتی در غیاب اونها این شما هستید که به جای اونها [b]خودتان رو مقایسه می کنید با دیگرون
آخه الانم زمان کمی نگذشته ها. 6ماهه. البته شاید هم دلیل این بوده که مدام امید این رو داشتیم که چندماه دیگه پدرشوهرم خونه رو میسازه(آخه خونه رو نیمه ساز رها کرده! اگه پست اول اون تاپیکم در مورد قول هاش رو بخونید دقیقا میفهمین ماجرا چطوره ) هی امید میگرفتم. همین الانم کامل مایوس نشدیم ازش! شاید اگه کامل ازش مایوس بشیم یا خودمون از خیرش بگذریم من بتونم با این موضوع کنار بیام
ولی آخه اولا اون یه پا روانشناسه!!!! و همیشه سیاستش در زندگی محتاج کردن بچه هاش به خودش و معلق نگه داشتن اوناست. یه روز میگه میسازم. یه روز میگه نمیسازم. ثانیا موضوع داشتن خونه اونقدر مهم هست که من نمیتونم تصمیم بگیرم بی خیال خونه دار شدن میشم.
من موندم چطور بعضی عروس ها خیلی راحت از خیر خونه میگذرن و حاضرن اجاره نشین باشن اما با خونواده ی همسرشون تو یه ساختمون نباشن. بعضی از دوستام میگن تو با این کارت که میخوای با خونواده ی شوهرت تو یه خونه زندگی کنی دستی دستی به زندگیت آتیش میکشی!!!!!!!!!
شاید ابهامات این قضیه است که اینقدر منو مشوش نگه داشته. نمیدونم








علاقه مندی ها (Bookmarks)