به یه کاراگاه کارکشته به اسم مارپل سفارش دادیم ته و توه جریان رو دربیاره..چندتا هم فال قهوه گرفتیم مشخصات تیغای خودشو داد:)
به خواب یکی از بچه های تالار هم اومده بوده گویا..واضح نبوده اما انگار خودش بوده.
دیگه بقیش به من مربوط نیست و با خود مدیره.
موفق باشی
حال و احوال امروزم
حالم چندان خوب نیست..فکر کنم نیاز به یه بازنگری دارم.
حتما شده تو یه محیطی یه جایی یه راهی یکی میاد باهاتون درددل میکنه و میگه و میگه..وشما سعی میکنید تا جایی که میشه راهنماییش کنی یا نظر شخصیتو بگی..برام زیاد پیش اومده..و خیلیاشون بهم میگن خیلی حال بهتری دارن و مثلا میگن میشه لطفا شمارتونو بدید تا باتون در تماس باشم؟؟خوب من میگم برید پیش مشاور..اما:(
یا وقتی واقعا بهم تکیه میکنه واسه حل مشکلش..یه ترس عجیبی میگیرم..دلم میخواد بگم من اصلا ادم قوی نیستم..منم مثه خودتم..خواهشا رومن حساب باز نکن.
امروز اخریش بود..مجبور بودم چند ساعتی رو جایی باشم..و یه خانوم شروع به صحبت کرد از زندگی 14سالش که در استانه طلاق بود..و من دلم سوخت..و یه کم حرف زدیم...و اون از زندگیش میگفت که واقعا سخت هم بوده..و پس از ساعتها حرف زدن گفت چیزایی که به هیچکی نمیتونسته بگه بهم گفته.. و الان ارومه..و ازم خواست شمارمو..و چرا من عین احمقا نتونستم بگم نه؟؟
و فقط بعدش فهمیدم بخاطر عجلم یه شماره رو اشتباه گفتم بهش..و بعد به خودم گفتم ایرادی نداره..زنگ میزنه میبینه من نیستم.
اما حس بدی دارم..حس میکنم بهتر بود از اول نه میگفتم به جای اینکه فکر کنه پیچوندمش..
یا وقتی یکی زیادی بهم تکیه میکنه میترسم.
من مشاور نیستم..منم مثه خودتونم..با دردسرای بزرگ.
کاش خودشون بکشن کنار..من نمیتونم بگم نه...دلسوزی :(...
موفق باشید








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)