مرسی ویدا جون.
آخه اینکه من بعد 2 هفته رفتم خونه مامانم و شوهرم شاکی شده رو هیچ جوری درک نمیکنم.... یعنی من به عنوان یه آدم حق ندارم برم خونه مامانم.....
اینکه ما بریم خونه پدرشوهرم زندگی کنیم با وجودیکه شرط کرده بودم از اول وجود داشته و پدر همسرم همیشه دنبال بهانه های مختلف هست که ما رو بکشونه اونجا.... با وجود اینکه شرط کرده بودم من فقط کارهای خونه خودمو میکنم و در شغل همسرم هیچ کمکی بهش نمیکنم و اونا هم قبول کرده بودند حالا پدرش زده زیر حرفش و میگه باید کمکش کنی....... رفتار امروز شوهرم همش و همش نتیجه حرفایی بود که پدرشوهرم پشت سرم گفته که چرا نمیاید اینجا زندگی کنید؟ چرا بهت تو کارات کمک نمی کنه و.................. گلچهره فلانه و چنانه.... دفعه اولش نیست همیشه خون به دلم میکنه...... بعضی وقتا میگم خدایا یعنی تا وقتیکه این زنده هست من باید خون دل بخورم؟ هی باید پشت سرم بد بگه و هی شوهرم عذابم بده...... پدر همسرم داره بین منو اونو اختلاف میندازه و دارم دیوونه میشم..............
چیکار کنم؟؟؟؟