بفرمایند که قبل از ازدواج چه تصویری از ازدواج داشتند ؟ و پیش خودشون چی فکر میکردند؟
و چه اهدافی داشتند برای خودشون
من همیشه فکر می کردم که ازدواج یعنی عشق و محبت و دوست داشتن و احترام و علاقه؛ و فکر می کردم که من و همسرم زندگی مون میشه عین فیلم هندیها؛ خوب؛ اون موقع (چون ما خونمون پسر نداریم و هممون دختریم؛ فقط هم فیلم هندی نگاه می کردیم) به همین دلیل ذهنیتم شده بود عین فیلم هندیها!
تنها هدفم از ازدواج تامین نیازهای عاطفیم و البته پیشرفت های مادی و معنوی و همیشه یه جوری به کامل شدن و رشد توی زندگی فکر می کردم؛ یکی از اهدافم همین ادامه تحصیل بود؛ یکیش هم یه چارچوب آرامش بخش برای خودم و همسرم.
و بعد از ازدواج با چه چیزی رو به رو شدند؟ آنچیزی که تصور میکردند را دیدند؟
به اهدافشون رسیدند؟ هم اکنون راضی هستند از زندگی مشترکشون
راستش بعد از ازدواج با یه سری از واقعیت ها روبرو شدم؛ نمونه اش همین بود که یه زن تنها احساس و عاطفه و مهربونی نیست؛ یه زن باید بتونه مدیر خوب و لایقی هم برای خودش باشه تا برنامه هاش رو بتونه مدیریت کنه هم روابط جدیدی که با اونها روبرو میشه؛ مثل خواهرشوهر و مادرشوهر و هم یه مدیریت درست و بابرنامه نسبت به آینده ی زندگیش و رابطه اش با همسرش داشته باشه؛ فهمیدم که باید آرامش درونی داشته باشم تا بتونم آرامش بدم.
به اهدافم راستش در مورد ادامه تحصیل بله؛ دیگه چیزی نمونده که درسم تموم بشه؛ در مورد عشق و محبتی و احترامی که براتون نوشتم هم تقریبا؛ چون همسرم آدم فوق العاده با احساس و بامحبتی هست اما من و ایشون در مدیریت این احساسها یه مقدار بی تجربه ایم؛ داریم سعی می کنیم که این احساسهامون رو هم هدفمند کنیم.
اگر امکانی وجود داشت که زمان به عقب برمیگشت چه میکردند؟ آیا باز هم ازدواج میکردند و آیا
همین فرد را انتخاب میکردند؟
اگه زمان به عقب برمیگشت هم حتما ازدواج می کردم منتها این بار با چشمهای بازتر و با معیارهای تنظیم شده و شناخت بیشتر نسبت به خودم؛ _ چون این مورد خیلی اذیتم کرد_ و احساس می کنم همین انتخابم باعث شده که خیلی تجربه ها و اطلاعات جدید کسب کنم و به قولی رشدیافته تر و پخته تر بشم و از این بابت خوشحالم.





....کسی تو فکر شوهر پیدا کردم واسم نیست
....البته یه احتمالایی هم میدادم که مورد عشق و محبت جنس مخالف قرار بگیرم
....کار و مشغله ام چند برابر شده ولی تقریبا بار فکری و نگرانی هام یک دهم زمان مجردی شده...با یه خانواده خوب و متشخص آشنا شدم که کلی چیز ازشون یاد گرفتم
.....یه عضور جدید به خانوادمون اضافه شد که همه خیلی دوستش دارند....خودم دیگه زیاد تمایلی به تفریحات با دوستای مجردیم ندارم دوست دارم هر کاری می کنم یا هرجا می رم با همسرم باشم (هرچند که بعضی وقتا مجبورم تنهایی ماموریت برم و یا اون انقدر کارش زیاده که نمی تونه همیشه باهام خرید و اینا بیاد)

علاقه مندی ها (Bookmarks)