سلام غریب آشنای دوست داشتنی
گویند : آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند ...
خیلی وقته با مایی و گمنام و بی ادعا و بی چشمداشت و با تمام وجود می نویسی ...
نوشته هات درونمایه ای از سوز داره و بار گرانبهایی از تجربه ...
نوشته هات سخته و درکش حتی گاهی سخت تر ...
راستش بخشهایی از مفاهیمی که بر روی این صفحه ی مجازی می یاری اونقدر نغز و پیچیده هست که سخت به خودم اجازه دادم پستی توی این بخش بزارم ...
گاهی از نوشته هات به وجد می یام و گاهی غم سراپای وجودم رو می گیره ..
گاهی سرشار از عشق می شم و گاهی پر از تشویش و نگرانی ...
گاهی تک تک جمله هات برام پر از سواله و گاهی تک تک واژه هات پر از معنی ...
و ...
اما اغلب با خوندن دلنوشته هایت با خودم فکر می کنم حد نهایت خواستهای یک انسان کجا می تونه باشه؟؟؟!!!!
و از اون مهمتر این خواستن ها تا کجا او رو با خودش می کشونه ؟؟؟
گاهی از خودم می پرسم :
در این وادی چکاره ام و بهایی که برای لحظه لحظه ی عمر گرانبهای خودم می پردازم چیست ؟
خواستهای من چند دسته اند و هر کدوم در زندگی من چه جایگاهی دارند ؟
یعنی واقعا فهمیدن این موضوع اونقدر سخته که ندونم لحظه لحظه ی گرانبهاترین سرمایه ای که در اختیار دارم یعنی عمرم بی بازگشتم رو چطور دارم سپری می کنم؟ واقعا بهای ثانیه ثانیه های زندگی من چقدره ؟ آرامش من در چیست و روح پر تلاطم من کجا آروم می گیره ؟ نقطه ی نهایت من کجاست ؟ آیا بی نهایتم ؟ ....
آخ که چقدر سخته ...
کاش می فهمیدم واقعا چقدر می ارزم ؟؟؟








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)