2.3- همیشه با هم بحث داریم که این علمی که ما توی دانشگاه می خونیم همون علمیه که ائمه بهش سفارش کردن ؟ واسه درس خیلی ارزشی قائل نبود ، نه این که از اول هم این جوری باشه ها سال اول رتبه سوم کلاس بود اما کم کم به این نتیجه رسید که راه را داره اشتباه می ره واسه همین هم می خواست دانشگاه را رها کند و برود حوزه .
عصر به زور بردمش که با هم معماری کامپیوتر بخونیم . شب هم وقتی من داشتم تند تند درس می خوندم اون رفته بود سهم قرآن روزانه اش را می خوند . به آرامشش غبطه می خوردم اما نمی تونستم مثل اون باشم به زور آوردمش نشوندمش پای درس و فصلی را که خودم خونده بودم را براش توضیح دادم . همین که توضیحم تمام شد باز رفت دنبال قرآن و حدیث خودش و من نشستم فصل بعدی را بخونم .
صبح امتحان ساعت 11:30 بود . خیلی آروم بود و آروم بودن باعث شد من که عادت داشتم زودتر بروم سر جلسه وقتی برسم سر جلسه که داشتن برگه ها را پخش می کردند . برگه ها را گرفتیم و نشستیم روی صندلی . اون پشت سر من نشست . استاد شروع کرد به توضیح دادن سوال ها و قاعدتا من منتظر بودم توضیحات استاد تموم بشه و شروع کنیم . توضیحات استاد تموم شد و بالاخره بعد از ربع ساعت شروع کردیم .
تازه سوال اول را تموم کرده بودم که صدای الله اکبر نماز بلند شد . برگه اش را داد و از سالن رفت بیرون . از دستش حرص می خوردم . وقتی بعد از جلسه دیدمش گفتم : تو چیزی هم نوشتی ؟
گفت : هر چیزی بلد بودم نوشتم .
وقتی نمره ها را اعلام کردند اون چهار نمره از من بیشتر شده بود . یاد حرفش افتادم که می گفت : نمره رزقه و شما نمی فهمید .








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)