آقای wanderer خیلی براتون متاسف شدم که دیدم شما هم شرایط مشابه را تجربه کردید. امیدوارم تا الان تونسته باشید با این قضیه کنار بیایید و شرایطتون به حالت نرمال برگشته باشه.
ممنون سرافراز جان. خوشحالم که تنهام نمی گذارید. خدا رو شکر خوبم و فکر می کنم خوبیم به این دلیله که همه حرفامو به دوستم زدم و ازش خداحافظی کردم و دیگه حرف نگفته ای تو گلوم نموند که بغض بشه. حرفایی که 4 سال تو گلوم مونده بود، همه رو بهش گفتم و سبک شدم.
حرفاتونو در مورد وابستگی و اتکا به اون شخص قبول دارم. کاملا حرفتون درسته. هزار جور اتفاق غیر از این هم میتونست بیفته که باعث جدایی ما بشه.
اما یه چیزی بگم. از این که 4 سال زندگیمو با فکر اون پسر گذروندم پشیمون نیستم. می دونید منظورم چیه؟ منظورم اینه که همه ما انسان ها دوست داریم زنگی خوب و سرشار از شادی داشته باشیم و لحظات خوبی رو در کنار افرادی که دوستشون داریم تجربه کنیم. حداقل در نظر من مفهوم خوشبختی اینه. من خوشبختی رو در ازدواج نمی بینم. خوشبختی رو در این می بینم که حتی اگه تنها هستم از زندگیم لذت ببرم. و من تو این 4 سال واقعا از زندگیم لذت بردم. حس خوبی که این پسر به من می داد واقعا برام تجربه خوبی بود و یکی از بهترین دوران زندگی منو تشکیل داد که مطمئنم در آینده هم هروقت به این ماجرا فکر کنم خوشحال باشم که چنین خاطرات خوبی رو در کنار این پسر داشتم و به عنوان یکی از دوران خوب زندگیم بهش نگاه خواهم کرد.
من خوشبختی رو واقعا تجربه کردم ولی خوب هفته پیش وقتی فهمیدم که خوشبختی من ممکنه باعث ازار به دختر معصوم دیگه ای بشه، به این نتیجه رسیدم که کافیه. همین 4 سال هم یه دفتر خاطرات زیبا و به یاد ماندنی برای من ایجاد کرد که حتی با فکر کردن به خاطراتش می تونم حس خوب گذشته رو داشته باشم. و دیگه هم حضورم برای خوشبختی شخص دیگه ای مزاحمت ایجاد نکنه.
مطمئنا اگه زودتر می فهمیدم ازدواج کرده، زودتر این جدایی رو عملی می کردم. اون دوره که دوستم ازدواج کرد با اون دختر مصادف شد با زمانی که هم دانشگاهیم از من خواستگاری کرده بود و من درگیر رابطه ام با اون پسر بودم و ارتباطم با دوست خارجیم محدود شده بود. یعنی هر دومون سعی می کردیم فاصله مونو حفظ کنیم و خیلی مثل قبل صمیمی نباشیم و دفعات صحبت کردنمون رو کم کرده بودیم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)