سلام ممنونم خانم بهار و ویدا
خانواده بسیار خوبی دارم همیشه پشتیبانم بودن که واقعا سرمایه بزرگی هستن برام .اونها هم همین سخن شمارو گفتن که صبر کنم سعی و تلاش کنم برای مستقل شدن تو زندگیم به درسم ادامه بدم و یه شغل خوب پیدا کنم . تا اون اینو بفهمه که بدون اون هم می تونم مستقل باشم و شاد زندگی کنم. قدم اول رو به امید خدا بر داشتم و صبر رو پیشه کردم دنبال کارم و دارم درسمو می خونم تا تفکرات منفی میاد به ذهنم به دوستام زنگ می زنم و میریم بیرون هر چند بعضی وقتا این حس مردم گریزی میاد به سراغم و اینکه بی اون زندگیم چی میشه ولی دارم سعینو میکنم. خانواده من اهل جنگ و دعوا و مشاجره نیستن همیشه هم باب گفتگوی اونا از روی منطق بوده خانوادم زندگی موفقی دارن اما متاسفانه نامزدم تحت تاثیر حرفای منفی خونوادش و فرهنگ و ترییت غلط اونا که هر چیز رو با زور گفتن میشه بدست اورد قرار گرفته و افسردگی که قبلا پیدا کرده اوضا شو بدتر کرده و از همه مهمتر عدم اعتماد به من باعث پیش اومدن این مشکلات شده من سعی کردم اونو به خودم نزدیکتر کنم ولی این تفکر منفیش به قدری بر منطقش غلبه کرده که باعث این وضع بسیار سخت شده. اون نقطه ضعف منو فهمیده که چقدر بهش علاقه دارم این روند و پیش گرفته. من بهش گفتم اشتباهات منو بگو ولی قرارم نیست من یک عمر تاوان اشتباه تو رو بدم (نامزدم میگفت منو نمی خواسته) من چقدر می خوام عمر کنم که بتونم عقده هایی که تو بچگی و خانوادت داشتی جبران کنم .می خواستم رفیقت باشم و لی تو به من اعتماد نداری . بهم زنگ زد دیروز به گوشیم جواب ندادم لا مادرم نه سلامی نه چیزی بعدش پرسیده من کجام مامانم گفته خونه نیستم رفته به یکی از فامیلامون زنگ زده واسطه گری کنه که ببینه حرف ما چیه و فامیلمونم گفته بیاد خونه ما حرف بزنیم ولی دروغ میگه چون قبلا ما واشطه فرستاده بودیم پسش زده بودو نیومده بود با من حرف بزنه
برام دعا کنین ختم به خیر بشه .اینجا میام حرفامو میزنم اروم میشم و خوشحالم کسایی هستن که به حرفام گوش میدن ممنونم. اگه راهنمایی و کمکی از دستتون برمیاد دریغ نکنید.






علاقه مندی ها (Bookmarks)