با سلام
بالاخره لینک تاپیک قبلیم رو پیدا کردم
http://www.hamdardi.net/thread-23076.html

شاید با خوندنش متوجه بشین چطوری شد که اینجوری شدم.
من یه آدم حساسم ولی درعین حال زیاد از سختیها و مشکلات آصی نمیشم سعی میکنم صبور باشم .
در این مورد هم که میگید(جشن و پایکوبی) منم درست مثل شما فکر میکنم پیش خودم میگم این عروسی تموم میشه یکی دیگه در راهه فایده نداره اینجوری خودم اذیت میشم . اینکه میگم بدشانسم از لحاظ خانوادگی نیست هر روز از خدا بخاطر داشتن خانواده سالم و خوبی که دارم تشکر میکنم و راضی ام اما بدشانسی از این لحاظ که من موقعیتهای زیادی داشتم که یه سری حسود خرابش کردن یکیشو هم خودم شاهد بودم.
این چیزا هم بی تاثیر نبودن تو اوضاع روحی الان من.
من حدود دو یا سه سال پیش اصلا موقعیت ازدواج نداشتم ولی در حال حاضر بهش خیلی فکر میکنم شاید یکی از دلایلش خاله و اقوام باشن که آدمو سوال پیچ میکنن مثلا بمادرم میگن دخترت چند سالشه؟ خواستگار نداره! اصلا ازدواج یجورایی شده مثله مسابقه هرکی زودتر عروسی کنه برندس یجور افتخار میدونن.
الان هم با هیچ کس دوست نمیشم از شکست روحی بشدت وحشت دارم.با اینکه خیلی دلم میخواد ولی نمیتونم اونقدر کارهای مختلف برا خودم دست و پا کردم که اگر بخوام هر روز انجامشون بدم کل روز مشغولم ولی فکر اون پسر از ذهنم نمیره بیرون یجورایی حس میکنم هنوز هم دوستش دارم.هروقت درمورد مرد آیندم فکر میکنم اون میاد جلو چشمم خودمو همش با اون مجسم میکنم میترسم اگر در آینده با کسی وصلت کنم نتونم فراموشش کنم بعدشم که خودتون میدونین ولی مادرم میگه وقتی کسی دیگه بیاد خواستگاریت که دوستت داشته باشه و خصوصیاتی داشته باشه که تو میخوای مطمینم تو هم خوب میشی ولی من مطمین نیستم.
باور کنین سخته اونایی که مثل من تجربه دارن میدونن چی میگم.من خیلی سعی کردم فراموشش کنم ولی چون خودم یجورایی تو این قضیه مقصرم عذاب وجدان دارم.