[
1-شما باید ببینی چه چیزی فکر همسرت رو انقدر مشغول کرده که ایشون اینطور شده؟
2-روابط زناشویی شما خوب و رضایت بخش هست؟
3-تا حالا بررسی کردین که چه چیز باعث شده که همسر شما بگه تا یک ماه دیگه همه چیز درست میشه؟
آ4-یا اتفاقی افتاده که شما ازش بی خبرین؟
5-وقتی سرش داد می زنی واکنش همسرت چیه؟
6-میدونی تحقیر یک مرد چیزیه که یک مرد هرگز فراموش نمی کنه؟
[/color][/b]
[/quote]
سلام بهار عزیز واقعا نمیدونم چطوری از شما و بقیه دوستانی که خواستن در این زمینه بهم کمک کنن حتی اگه تجربه مشابهی نداشتن تشکر کنم.واقعا ممنون
اما در مورد سوالاتتون:
1-همسرم تو 1.5 سال گذشته از کار قبلیش کم کم اومد بیرون(حتی چند ماهی دو تا کارو باهم انجام میداد) و الان خودش شرکت خودشو داره که نزدیک 100 کارمند داره.خوب اینکه کار و مشغله داره طبیعیه. اما ازین ناراحتم که در طول کل روز حتی یکبار و حداکثر 5 دقیقه هم برا من وقت نمیذاره. شبم که خونه میاد کاراشو انجام میده و اگه کاری نباشه مطالعه میکنه. یعنی حتی عذاب وجدان نداره لااقل یکم به من و خونه و زندگیمون توجه کنه. حتی اولویت سومم نیستم. یه روز که مریض شدم و مامانم منو برد بیمارستان 2 ساعت بستری شدم و سرمو... اما نیومد فقط زنگ زد. شبم اومد چند دقیقه اول یادش نبود من چم شده بعد چند دقیقه حالمو پرسید.
2-روابط زناشوییمون مرتب کم و کم تر میشه. البته وقتی خسته است من توقع زیادی ندارم ازش. اما نمیدونم این طبیعیه یا نه.
3-آره چون یکی از پروژه ها که خیلی وقتشو میگرفت تا آخر سال تموم میشه. اما از حالا دنبال گرفتن یه مناقصس که ده برابر قبلی کار میبره و من میدونم که اینطوری بقولش عمل نمیکنه. چون قبلا هم قول داده بود آخر اردیبهشت کاراشو روبراه کنه.
4-نمی دونم اما چند تا از نیروهای زیردستش بهش نارو زدن و وسط اوج کار رفتن دنبال کاراشون. اما چون بیشتر کارای مالیشو مامانم براش انجام میده و گاهی خودم. میدونم طلباشونو ندادن و اونم به مشکل برخورده.
5-من مشکلی که دارم اینه که نمیتونم احساساتمو کنترل کنم. در حالت طبیعی همسرم خیلی صبوره. و میدونه بی محلی به حرفام عصبانی ترم میکنه. اما این چند دفعه اخیر وقتی داد زدمو گریه کردم ناراحت شد و رفت گرفت خوابید یعنی بدترین کاری که میوتونه باهام بکنه. چون تا فرداش نخوابیدمو وبیشتر شب گریه کردم.
6-خیلی ازین موضوع ناراحتم. چون زبونم تلخ و گزنده شده. اما وقتی به گریه یا دعواهامم توجه نمیکنه نمیتونم خودمو کنترل کنم و تحقیرش میکنم.
راستی چند روز تعطیلی رو که اصلا ظرف نشستمو غذا درست نکردم بحدی که دیگه ظرفی برا استفاده نمونده بود. حالت قهرم داشتم یعنی حرفهای ضروری رو میزدم اما حتی جکم تعریف میکرد نمیخندیدم(میدونه اینکارش همیشه باعث میشه بی خیال ناراحتی هام بشم) جمعه ظهر از خواب پا شد فشارم افتاده بود (شبش مثل امشب بیدار بودم استرس کاری خودم هم بود)برام چای درست کرد و رفت ناهار خریدو اورد و گفت ازین ببعد میخوام بیشتر بهت کمک کنم.منم دوباره خوب شدم. اما امروزم که اومد از سر کار باز حاضر نشد منو تا دفترم برسونه که چیزی رو که جا گذاشته بودم بردارم و وقتی دید زنگ زدم آژانس با غرغر منو برد و تا اومدیم بدون یک کلمه حرف رفت خوابید. در حالیکه همش نیم ساعت طول کشید.تازه با اینکه میدونست امروز همش برا کارام بیرون بودم گفت من فردا لباس آماده ندارم. منظورش این بود که برام اتو کن. با اینکه این چند وقت ازبس وسیله جابجا کردم کمردردم اصلا نمیتونم بشینم رو زمین اتو کنم.
کیانای عزیزم مرسی از اینکه به فکرم بودی. من خیلی حمایتش کردم یعنی اصلا شروع کارش بخاطر حمایت من بود. خودش میدونه حتی قبلا زیادم میگفت.تو این مدت ازش توقع سفر نکردم با اینکه خودم شرایطشو داشتم ....از رفتو آمدم زدم تا حدی که روحیمو تحت تاثیر قرارداده و به شادی قبلم نیستم....از خرید و خلاصه همه خرجای اضافه زدم چون تمام پس اندازو بیشتر درآمدمون رفت سمت شروع کار جدیدش. اما الان بعد 1.5 سال کم آوردم. شبا وقتی میره میگیره میخوابه همش گریه میکنم. روحیم بهم ریخته و افسرده شدم. ما هیچ جا باهم نمیریم. همیچ خریدی با هم انجام نمیدیم. وقتی میرم خونه دوستان و اقوام همه زوجا با همن من تنهای تنها. ...نوشته اصلی توسط كيانا
خودت دیگه میدونی چی میگمنمیتونم تحمل کنم یعنی دیگه دست خودم نیست.







واقعا ممنون
.بذار احساس كنه تو تغيير كردي .بايد در درجه اول رضايتشو جلب كني .وقتي فقط ازش انتظار توجه داري اون بيشتر بدرفتاري ميكنه چون حس ميكه اونو درك نميكني و فقط خودت مهمي.اگه لحنم ركه شرمنده اينا رو مينويسم واسه اينه كه تجربشو دارم البته نه به اين شدت.
نمیتونم تحمل کنم یعنی دیگه دست خودم نیست.

علاقه مندی ها (Bookmarks)