بهش گفتم من دوست دارم برگردی، اما با این حرفایی که زدی، شاید برگشتنت واقعا درست نباشه.
فضای صحبت طوری بود که فکر نکنم برای قرار حضوری مشکلی باشه، حتی شاید تو این هفته یه شب قرار بذارم باهم شام بریم بیرون.
وقتی بهش گفتم دوستت دارم یا حق با توئه بهش میگفتم که الان در حالی این حرف رو میزنم که آخر خط هستیم و دلیلی نداره بخوام دلت رو به دست بیارم، اگر دارم میگم حق با توئه یا دوستت دارم چون واقعا حرف دلمه.
مسافرت هم پیشنهاد من بود، اون قبول کرد، خیلی سرع هم قبول کرد، تا گفتم برای طلاق یه شرط دارم، گفت چی؟گفتم دو سه روز بریم مسافرت، گفت کجا؟گفتم شیراز، گفت باشه.
اما بعد گفتم نه دیگه فرصتی نیست، مدرسه ها که باز شده، بعد از جدایی هم که نمیشه با هم بریم مسافرت.
بعد گفتم یه شرط دیگه، گفتم قبل از طلاق مدتی بیای خونه و با هم زندگی کنیم، بعد جدا شیم( بر اساس همون داستان) گفت این ایده ها رو برای خودت نگه دار.
گفتم ایده نیست، شرطمه، شاید بشه یه فرصت دیگه بهم بدیم.
حرفی نزد، منم ادامه ندادم.
حقیقتش، من برای ادامه زندگی دیگه مصمم نیستم، اون خیلی دلش زخمی بود، حق داشت، من می ترسم باز نتونم جبران کنم، اون خیلی اذیت شده بود، خیلی زجر کشیده بود، مخصوصا تو این دو سال،
من باعث شدم خیلی تحقیر بشه، درسته که راهی بود که خودش انتخاب کرده بود، اما من نباید همراهی میکردم، من هم جاهایی آتش این قصه رو تندتر کردم.
اشتباهاتم رو گفتم، گفتم شاید هنوز هم اشتباهاتم رو تکرار کنم، گفتم من تا اینجا فقط فهمیدم که اشتباه کردم، اما هنوز نتونستم خودم رو اصلاح کنم.
بیشتر از من از خانواده من شاکی بود، گفت شاید بتونم تو رو ببخشم، اما مادرت رو هیچ وقت نمیبخشم.
البته برای تاریخ دادگاه گفت اس ام اس بده، نگفت که زنگ بزن،
بهش گفتم اگر نمی خوای بعد از من ازدواج کنی، با هم دوست باشیم، گفت یعنی چی دوست باشیم ؟ما به خاطر بچه مجبوریم با هم حرف بزنیم، گفت من به همین خاطر میگم جدا بشیم که بتونیم بدون کینه و دشمنی در مورد بچه حرفامونو بزنیم.
گفتم شاید تو از من کینه داشته باشی، اما من هیچ کینه ایی ندارم و اصلا از تو ناراحت نیستم، میخوام به خاطر بچه و خودت و خودم با هم دوست باشیم.
من قول دام که زندگیشو تامین کنم و گفتم بابت خرج و مخارج هیچ نگرانی نداشته باش
گفتم به هر حال تو 12 سال زن من بودی و باهم سر یه سفره بودیم، من نمیتونم بذارم حتی بعدا از جدایی تو نگرانی داشته باشی، مخصوصا به خاطر بچه.
بهش گفتم اگر بخوای ازدواج کنی بجه باید پیش من ، نمی تونم قبول کنم که یر دست یه مرد دیگه باشه، بهش گفتم که البته قانون هم نمیذاره، اما نمیخوام کار باز به دادگاه بکشه، میخوام خودمون در موردش توافق کنیم.
گفت من دیگه یک اشتباه رو تکرار نمی کنم، همه مرد ها مثل هم هستید.تو همش داری به ازدواج فکر میکنی.








علاقه مندی ها (Bookmarks)