میترسم با پدرشوهرم صحبت کنم آخه هم ابروی خواهرم میره هم برادرشوهرم البته شاید اگه فردا شوهرم باپدرش بیاد دادگاه بهش بگم یا امکان داره با برادرش بیاد به اونم میگم بهش میگم حالا که به اینجا رسیده همتون سکوت کردید چرا کاری نمی کنید باعث شدید زندگی ما خراب بشه دید پدر مادرا خراب بشه چی شد حالا دارید زندگیتونو می کنید.چند بارم خواستم به برادرشوهرم زنگ بزنم و ازش کمک بخام ولی منصرف شدم.
متاسفانه خانوادم اصلا درکم نمیکنن اصلا مفهوم دوست داشتن رو نمی دونن خیلی باهاشون صحبت کردم بهشون گفتم من تا آخر عمرم شما رو نمی بخشم ولی چشم وگوششون بسته شده فکر می کنن دارن در حقم خوبی می کنن فکر می کنن با این کارشون زندگی دوتا دختراشونو حفظ می کنن .اگر پدر مادرم منو درک میکردن مخصوصا مادرم کار به اینجا کشیده نمی شد.اگر چیزی هم شنیده بود پیش خودش نگه می داشت و به بابام نمی گفت واینقدر به اختلاف ها دامن نمی زد.از طرفی میگم فردا برم دادگاه به قاضی بگم من بخاطر پدر ومادرم میخام از شوهرم جدا بشم و خودم شوهرمو دوست دارم و حاضرم باهاش زندگی کنم و چون این دلیل قانع کننده ای برای طلاق نیست فکر کنم قاضی وقت دادگاه رو عقب بندازه.نظر شما چیه؟
خدایا کمکم کن خیلی ضربه می خورم دوست ندارم طلاق بگیرم.بچه ها خیلی برام دعا کنید خیلی تنهام







علاقه مندی ها (Bookmarks)