ممنونم مریم جان. بین خوندن حرفات اشکام ریخت. نمیدونی چه دردی رو دلمه. حرفای تو رو همه قبول دارم اما نمی تونم بهش عمل کنم. اگه بدونی چه زندگی قشنگی داریم. اگه بدونی با همسرم چقدر خوشیم. ما بعد سال ها سختی به هم رسیدیم. برا همین همه چی زندگیمون برامون شیرین و عاشقانه است. الان هم حدود 1 سال میگذره اما بازم هیچی برامون تکراری نشده. خیلی بهونه و دلیل برا خوش بودن داریم. ولییییییییییییییییییییییی یییییییییییی موضوع خونه چنان منو به خودش مشغول کرده که شاید باورت نشه. دقیقا زمانی که همسرم با ذوق ازم میخواد بریم با هم قدم بزنیم من میگم نه دلم گرفته. میشینه کنارم و سعی میکنه آرومم کنه. اما من بساط گریه ام راه میفته ومیگم تا خونه ی دلخواهمون رو نخریم من آروم نمیشم. اونوقت اونم دلش میگیره طبیعتا!!!!!!!
میترسم با این بهونه گیری هام آخرش مرد صبور و با روحیه ام رو هم به هم بریزم.
این حرفت هم نکته ی خوبیه ها. نکنه من از بس تو فکرای منفی خودمو غرق کردم هر دم دلم میگیره و موضوع خونه رو تو ذهنم تحلیل میکنم. ولی بالفرض هم که من روحیاتم رو مثبت کنم، اصل مشکل که حل نشده! خونه ای که ازش بدم میاد(مسکن.مهر)، حرف فامیل که قطعا هست. ووووو
آره اینو قبول دارم که خونواده ام خیلی ایده آل گرا هستند. ولی تا بهشون اینو میگم، میگن خب هر کس یه جوره. ما از اول تو خونواده مون اینجوری بوده که همه خونه از خودشون داشتن! اینجوری باز من آتیش میگیرم!