فکور گرامی ممنون از راهنمائیت.
من زیاد روم نمی شه با پدرم صحبت کنم.متاسفانه زیاد باهاش راحت نیستم.یه حیای بیش از اندازه.چند باری هم که باهاش حرف زدم مردم و زنده شدم.در ضمن پدر هم نسبت به من همین حیا رو داره هیچ وقت جبهه نمی گیره ولی به کارش ادامه می ده.
متاسفانه چون روحیه حساسی دارم هر چی بیشتر با محیط خونشون مواجه می شم روی رابطم حتی با همسرم تاثیر می ذاره.اما باید به احساساتم غلبه کنم و بیشتر به مادرم سر بزنم.
تو بد برزخی گرفتارم.ازین که با پدر و مادرم راحت نمی تونم صحبت کنم.حتی دلداری بدم احساس بدی دارم.از یه طرف نمی تونم بی خیال شم.این رفتارم باعث می شه مادرم فکر کنه دختر بی خیالی هستم دیگه نمی دونه من حتی تو خواب هم دارم با پدرم به خاطر اون مشاجره می کنم.
گاهی می گم پدرمو تهدید کنم اگه به فکر زندگیت نباشی نمی یام خونتون ولی ............
از یه طرف خیلی نگران برادرمم چون تو سن حساسی هست.من خودم وقتی مجرد بودم یادمه چقدر به خاطر این تنشها تا صبح گریه می کردم.
این دفعه که پدرم قول ترک سیگار داده بود به مادرم گفتم این دفعه تهدیدش نکن.وقتی میره باغ تو هم برو همراهش باش.ولی این راهم جواب نداد و .......