سلام
ما عقد کرده بودیم و یه شب دلم خیلی گرفته بود و بی حوصله بودم . با شوهرییم تلفنی حرف زدم و اونم فهمیدمن حوصله ندارم .
وقتی قطع کردیم دلم خواست که شوهرییم پیشم بود و می دونستم که سر کاره تا بخواد بیاد پیشم 1 ساعت طول می کشه واسه همینم چیزی بهش نگفتم . و بعد هندز فری رو گذاشتم تو گوشم و نشستم پای اینترنت 5 دقیقه بعد دیدم داداشم درو باز کرد . فکر کردم باباییم از سر کار اومده و چون حوصله نداشتم گفتم تا چند دقیقه دیگه برم سلام کنم . یهو دیدم شوهریم هستش اومد و یهو جلوم سبز شد !!!!!
عین برق گرفته ها از جام بلند شدم و گفتم وای محمدرضااااااااااااااااا و بعد یهو پریدم بغلش جلویه داداشم و داداشم خجالت کشید رفت بیرون .
بعد بهم گفت لباس بپوش بریم بیرون انقد خوشحال بودم که نگو !!!!!!!!
وای ممنون تاپیکت واقعا عالی بود .![]()







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)