این ازدواج که نوشتم کلا مشکل دائمی من با خانوادمه!تو یه تایپیک که قبلا ایجاد کردم نوشتم که مادر و پدرم اجازه ی ورود هیچ خواستگاری رو نمیدن و معتقدن حالا حالا ها برام زوده!!!
پیدای عزیز داستانی که نوشتی بی نهایت قشنگ بود ممنون
من برای این موقعیت شغلی خیلی تلاش کردم و مطمئنم دیگه کاری به این خوبی گیرم نمیاد در آمد ماهیانه اش چیزی حدود 3-2 میلیون تومن بود. کار ربطی به وضعیت مالی خانوادم نداره چون عادت کردم همیشه سرم شلوغ باشه و کلی کار رو باهم انجام بدم از این که قراره یه وقتایی را تو خونه بیکار باشم ناراحتم!الان دوستام با اینکه دانشجوی دکتری هستن بیکارن و حسرت موقعیت شغلی من را میخوردن اما....
دانشگاه هم که افتضاحه همه پسرن فقط دو تا دختریم که اون یکی هم 30 سالشه و اصلا دنیاش با من فرق داره!در ضمن تنها آدم تهرانی تو کلاس منم و احساس میکنم این قضیه برای بقیه موضوع جالبی نیست و انگار بیشتر باعث شده ازم فراری باشن یا موضع خاصی بگیرن مثلا سر کنسل کردن یکی از کلاس ها من اصرار داشتم کنسل شه و اونا میگفتن نه بعد یکی بهم گفت چرا بچه تهرانی بازی درمیاری و چون عادت کردی تورفاه باشی درک نمیکنی برای ما که از شهرستان میایم چه قدر کلاس کنسل کردن سخته!میتونستن اینو یه جور دیگه بهم بگن ولی بدترین لحن را انتخاب کردن
نمیدونم این دوسال با اینا میخوام چی کار کنم![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)