تمام دیروز و امروز به این موضوع فکر کردم قبل از پست 12 که " پیدا " عزیز گذاشتند هنوز قصدم همون بود گه گفته بودم. ولی حرفهاشون من رو به خوم اورد و متوجه عواقب این کار کرد. گفته بودم فکرهای بچه گونه به سراغم میاد این هم یکی از اونها بود.
به مادرم گفتم که بیخیال ماجرا بشه و همه چی رو دست خدا بسپاریم. مادرم هم میگه اگه اون وقاعا نامزدش رو دوست نداشته باشه حتما به همش می زنه و اگه هم علاقه ای بینشون باشه حداقل ما این وسط اشتباهی نکردیم.
ازتون ممنونم که کمکم کردید دید درستی از شرایطی که توش قرار دارم به دست بیارم.اما هنوز نمیتونم مهرشو از دلم بیرون کنم. همه چیز رو به گذشت زمان میسپارم چون هر اقدامی ممکنه عواقب پیش بینی نشده ای به دنبال داشته باشه.من صبر میکنم،صبر تا وقتی که شرایط یه کم ثبات پیدا کنه به قول شما شناختش از نامزدش بیشتر بشه یا اینکه اگه دوستش نداره همه پیو به هم بزنه اون وقت من هم تکلیف خودم رو می دونم.
خدا رو شکر میکنم که اومدم توی سایت همدردی. از همه ی شما عزیزان بی نهایت سپاسگزارم. نمی دونم به چه طریقی قدردانتون باشم. از اینجا چه کاری از دست من بر میآد ولی آروز میکنم همیشه شاد و تندرست و کامیاب باشید.
من باز هم این پست رو دنبال میکنم و منتظر حرف های سازنده تون هستم.
یا حق








علاقه مندی ها (Bookmarks)