متاسفانه من یه روزم نتونستم دووم بیارم!
امروز سعی کردم بی خیال دانشگاه و کار بشم و یکم به خودم برسم.....صبح رفتم بیرون.
همسرم زنگ زد....بهش گفتم می خوام برم پیش مشاور....خواستم فقط بهت گفته باشم....اونم برگشت گفت لازم نکرده بری پیش مشاور...تو فقط اون حرفایی که بهت زدمو عملی کن...
آخخخخ حرصم گرفته بود از این آدم زورگوووو.........واقعا یه لحظه احساس نفرت کردم....هیچی نگفتم و قطع کردم....بعدش کلی واسه خودم تنهایی تو خیابون گریه کردمو راه رفتم....بهش sms زدم:
"من دارم خفه میشم...احتیاج دارم با یکی حرف بزنم....یکی که حرفامو گوش کنه....قضاوت نکنه...جبهه نگیره....سرزنش نکنه...که کمکم کنه....کمک کنه اول خودم بعدزندگیمونو درست کنم....
من دارم بیمار میشم...احتیاج به درمان دارم....لطفا تنهام بزار"
اونم هییییچ عکس العملی نشون نداد....تا 2 ساعت پیش....زنگ زد و گفت تو چی می خوای؟
گفتم هم می خوام با یکی حرف بزنم هم اینکه تنها باشم....
گفت برات یه پیشنهاد دیگه ای دارم....فکر کن من مشاورتم .چی می خوای بهش بگی....هی من گفتم نه با تو که نمی شه حرف زد...هی می خوای تو حرفم بپری و نظر بدی و مخالفت کنی.....هی اونم گفت نه....من فقط حرفاتو گوش می کنم...45 دقیقه وقت داری حرف بزنی(البته قرار شد چند بار دیگه هم تکرار شه...چون هنوز هیچی نگفتم)
من شروع کردم....باهش حرف زدم...عین یه مشاور باهاش حرف زدم....گله کردم....گریه کردم....کلی خودمو خالی کردم....اونم نکته های حرفام و انتظاراتم و گلایه هام می نوشت و گاهی ازم سوال می کرد....اصلا تو حرفم نپرید و جبهه گیری نکرد....منم واقعا باورم شده بود که شوهرم نیست و مشاوره....راحت حرف زدم.جالب اینه که همه رو شنیدو عصبانی نشد.:)
45 دقیقم که تموم شد گفت خب باشه بقیش واسه جلسه بعدی!(راستی گفت اگه صحبت با من آرومت نکرد...مشاوره هم برو....که حتما حتما میرم)
بعد گفت حالا گوشیرو بده به بابات می خوام باهاش حرف بزنم....اصلا باورم نشد....آخه تهدید کرده بود اصلا نمی خواد دیگه باهاش حرف بزنه و از این قبیل تهدیدها....
گفتم:جدی؟الان آرومی....گفت خیالت راحت آرومم.
منم گوشی دادم به بابام....باهم حرف زدن...منم تنهاشون گذاشتم....از اتاق بغل می فهمیدم.. که گاهی با هم اختلاف نظر دارن اما در مجموع خوب ودوستانه بود....هم شوهرم انتظاراتشو گفت هم پدرم.
البته هنوز واسه اومدن به منزل ما آماده نیست....که اونم زمان می خواد.
می دونم نباید براتون خاطره تعریف کنم....ببخشید....باید با یکی حرف بزنم.
الان خیلی آروم شدم....می دونم هنوز هیچی حل نشده....می دونم باید خیییییییییییلی کار کنیم تا درستش کنیم....اما امروز احساس کردم براش مهمه....در آخرین لحظات دستمو گرفت.....احساس کردم اونم می خواد درست شه....که یکم پایین اومده....
خدا کنه خسته نشیم....و 2 تایی تلاش کنیم خرابی ها رو بسازیم.
دوستای نازنین.....راهنمایی هاتون می تونه خیلی کمکم کنه.....ممنونم
راستی میشه بهم یه مشاور خوب معرفی کنید؟











علاقه مندی ها (Bookmarks)