به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 16

Threaded View

  1. #16
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 16 بهمن 91 [ 03:35]
    تاریخ عضویت
    1391-7-08
    نوشته ها
    8
    امتیاز
    335
    سطح
    6
    Points: 335, Level: 6
    Level completed: 70%, Points required for next Level: 15
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered250 Experience Points
    تشکرها
    14

    تشکرشده 14 در 5 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: طلاق در عقد یا ادامه زندگی

    متاسفانه من یه روزم نتونستم دووم بیارم!
    امروز سعی کردم بی خیال دانشگاه و کار بشم و یکم به خودم برسم.....صبح رفتم بیرون.
    همسرم زنگ زد....بهش گفتم می خوام برم پیش مشاور....خواستم فقط بهت گفته باشم....اونم برگشت گفت لازم نکرده بری پیش مشاور...تو فقط اون حرفایی که بهت زدمو عملی کن...
    آخخخخ حرصم گرفته بود از این آدم زورگوووو.........واقعا یه لحظه احساس نفرت کردم....هیچی نگفتم و قطع کردم....بعدش کلی واسه خودم تنهایی تو خیابون گریه کردمو راه رفتم....بهش sms زدم:
    "من دارم خفه میشم...احتیاج دارم با یکی حرف بزنم....یکی که حرفامو گوش کنه....قضاوت نکنه...جبهه نگیره....سرزنش نکنه...که کمکم کنه....کمک کنه اول خودم بعدزندگیمونو درست کنم....
    من دارم بیمار میشم...احتیاج به درمان دارم....لطفا تنهام بزار"
    اونم هییییچ عکس العملی نشون نداد....تا 2 ساعت پیش....زنگ زد و گفت تو چی می خوای؟
    گفتم هم می خوام با یکی حرف بزنم هم اینکه تنها باشم....
    گفت برات یه پیشنهاد دیگه ای دارم....فکر کن من مشاورتم .چی می خوای بهش بگی....هی من گفتم نه با تو که نمی شه حرف زد...هی می خوای تو حرفم بپری و نظر بدی و مخالفت کنی.....هی اونم گفت نه....من فقط حرفاتو گوش می کنم...45 دقیقه وقت داری حرف بزنی(البته قرار شد چند بار دیگه هم تکرار شه...چون هنوز هیچی نگفتم)
    من شروع کردم....باهش حرف زدم...عین یه مشاور باهاش حرف زدم....گله کردم....گریه کردم....کلی خودمو خالی کردم....اونم نکته های حرفام و انتظاراتم و گلایه هام می نوشت و گاهی ازم سوال می کرد....اصلا تو حرفم نپرید و جبهه گیری نکرد....منم واقعا باورم شده بود که شوهرم نیست و مشاوره....راحت حرف زدم.جالب اینه که همه رو شنیدو عصبانی نشد.:)
    45 دقیقم که تموم شد گفت خب باشه بقیش واسه جلسه بعدی!(راستی گفت اگه صحبت با من آرومت نکرد...مشاوره هم برو....که حتما حتما میرم)
    بعد گفت حالا گوشیرو بده به بابات می خوام باهاش حرف بزنم....اصلا باورم نشد....آخه تهدید کرده بود اصلا نمی خواد دیگه باهاش حرف بزنه و از این قبیل تهدیدها....
    گفتم:جدی؟الان آرومی....گفت خیالت راحت آرومم.
    منم گوشی دادم به بابام....باهم حرف زدن...منم تنهاشون گذاشتم....از اتاق بغل می فهمیدم.. که گاهی با هم اختلاف نظر دارن اما در مجموع خوب ودوستانه بود....هم شوهرم انتظاراتشو گفت هم پدرم.
    البته هنوز واسه اومدن به منزل ما آماده نیست....که اونم زمان می خواد.
    می دونم نباید براتون خاطره تعریف کنم....ببخشید....باید با یکی حرف بزنم.
    الان خیلی آروم شدم....می دونم هنوز هیچی حل نشده....می دونم باید خیییییییییییلی کار کنیم تا درستش کنیم....اما امروز احساس کردم براش مهمه....در آخرین لحظات دستمو گرفت.....احساس کردم اونم می خواد درست شه....که یکم پایین اومده....
    خدا کنه خسته نشیم....و 2 تایی تلاش کنیم خرابی ها رو بسازیم.
    دوستای نازنین.....راهنمایی هاتون می تونه خیلی کمکم کنه.....ممنونم
    راستی میشه بهم یه مشاور خوب معرفی کنید؟


  2. 5 کاربر از پست مفید rokhsareh تشکرکرده اند .

    rokhsareh (دوشنبه 10 مهر 91)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 13:42 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.