سلام دوستان
ظاهرا کاری نمی تونم برای رفع مشکلاتم انجام بدهم، چون بارها خیلی منطقی با همسرم صحبت کردم و ازش خواستم که هر از چندگاهی، حداقل آخر هفته ها برادرشو بفرسته یه جای دیگه، یا بره خونشون، همسرم گفت باشه باهاش صحبت می کنم، ولی تا حالا که با گذشت ماه ها اتفاق خاصی نیفتاده، همسرم همش قول واهی بهم میده و منم میشناسمش و میدونم که هیچ وقت نمی تونه راجع به این قضیه با برادرش یا حتی خانواده اش صحبت کنه، من هم دیگه اصلا دلم نمی یاد بیشتر از این به همسرم فشار بیارم، فقط تلاش میکنم تحملمو بیشتر کنم ولی نمی شه، می دونم که این داستان حداقل چند سالی ادامه خواهد داشت مگر اینکه معجزه ای بشه.
در جواب داود.ت: انقدر ازش متنفرم که استقلالش و زندگی آینده اش و ..... هیچ اهمیتی برام نداره ( البته اینو هم بگم که اوایل یه کم به خانواده اش اشاره کردم که با یه جوون نباید اینطوری رفتار کرد و ....)، ولی الان فقط میخوام جلو چشم نباشه.
بازم از دوستای خوبم می خوام اگه راه حلی برای من دارید، خبرم کنید، واقعا از این شرایط خسته شدم، گاهی حتی دوست ندارم برم خونه.
البته می دونم که خیلی از مشکلاتم به خاطر رفتار خودمه، همیشه فکر می کنم دیگران به وظایف خودشون آگاهن و اگه من تذکر بدم درست نیست، ناراحت می شن، در صورتی که حرف نزذن من باعث میشه فکر کنن من به هر شرایطی راضیم ، ولی وجدان آدم ها کجاست؟ خدا میدونه. این رو هم بگم که من به بقیه ی اعضای خانواده همسرم هم خیلی احترام میذارم، خیلی براشون وقت می ذارم، حتی بیشتر از خانواده خودم، ولی اونا همیشه منو با دیگران مقایسه میکنن و به راحتی جلوی روم میگن که اونا خیلی بهترن و مهربونتردست که نمک نداره همینه.









دست که نمک نداره همینه.

علاقه مندی ها (Bookmarks)