سلام. به هیچ مهمانی نمیروم جمعه پیش مادر شوهرم به شوهرم زنگ زد و گفت آش پخته ام و همه اینجا هستند بیایید اینجا و چون تولد شوهرم هم بود اتفاقا خودم هم اش پخته بودم و دوستانمان را دعوت کرده بودم ومادرم و شوهرم هم گفت خودش اش پخته و مهمان داریم شب هم دوباره زنگ زد و گفت الکی میگی و اصرار کرد که مهمان ها که رفتند بیایید ، همینطور مهمانی های دیگه و افطاری تو ماه رمضان را هم به بهانه های مختلف شوهرم رد کرد و گفت کار دارم البته مادرش فهمید ولی همه نمی دانند ما با هم قهریم و فکر کنم برای ابرو داری جلوی بقیه فامیل می خواهد ما انجا برویم ماه رمضان مثلا به شوهرم زنگ زد وبرای افطاری گفت بیایید و چند روز بعدش زنگ زد به شوهرم و یک عالمه فحش با صدای بلند به من داد و من شنیدم ولی خودم را به خواب زدم و اصلا به روی خودم نیاوردم . میدانم اگر بروم ناراحتم میکند خواهر شوهرم که از روز اول حسادت میکرد و حتی از شوهرم هم که برادرش هست حسادت میکند اختلاف سنی حدود 20 سال دارند و پسر هاش از شوهرم کمی کوچکترند . من از نظر مدرک تحصیلی قیافه و اسم و رسم از همه عروس های فامیلشون و همینطور جاریم سر هستم قصد تعریف ندارم از خودم و همیشه هم فروتنی کردم مادر شوهرم همیشه به من افتخار میکرد و پدرش ولی خواهرش میخواست بمیرد و دوری میکرد وقتی جاری پیدا کردم اوایل سعی کرد پشت سر او و خانوادش با من حرف بزند ولی من هرگز اجازه ندادم و در شان خودم نمیدیدم پشت سر یک تازه عروس حرف بزنم ولی بعد با جاریم شدیدا صمیمی شدند و دایم صحبت خصوصی داشتند مادر شوهرم هم به مرور اخلاقش عوض شد و با من بد اخلاقی میکرد فکر میکنم خواهرش خیلی نقش داشته شوهرم از خواهرش دل خوشی نداره و میگه در کودکی نمیگذاشته بازی کنه و میگفته تو بزرگ شدی و بچه های من باید بازی کنند و سعی میکرده تحقیرش کنه مادرش از درد دل شوهرم خبر داره . پدر شوهرم کلا ادم ساده دهن بین و ببخشید کمی بی شعور است و هر حرفی به ذهنش میرسد را جلوی جمع میگه همیشه از زندگی بد میگه و خودش را ادم بد شانسی میدونه و سیاست اصلا نداره خوبی و بدی عشق یا نفرت براش تفاوتی نداره و درست در لحظه ای که داری بهش محبت میکنی خیطت میکنه. من را خیلی باهوش می دونه و همیشه تعریف میکرد جلوی همه و زیاد و یک دفعه هم به زمین میکوبتت . راستی شوهرم تنهایی گاهی به مادرش سر میزنه ولی اجازه نمیده بدگویی کنند و به مادرش گفته بدون زنم یک لحظه هم دوام نمیارم. از من دفاع میکنه و من هم در مورد مادرش توی خونه بدی نمیگم .
لطفا مرا راهنمایی کنید به نظر شما حالا که در زندگی ارامش داریم باید اشتی کنم؟ البته اگر مطمین بودم عوض شدند اینکار را میکردم در ضمن مادرش سنی ازش گذشته و قلبا ازش بدم نمیاید جاریم از قهر ما بسیار خوشحال است و خواهر شوهرم را اصلا نمیدونم که چه حسی داره از طرفی فکر نکنم دیگه هیچ چیز مثل اول ها بشه گاهی فکر میکنم مادرم با رفتارش واقعا به من ضربه زد به هر حال کاری نمیشه کرد
من حتی از جاریم هم اصلا بدم نمیاید ولی او شدیدا حس کمبود میکنه و از طریق روابط زیاد میخواد کمبوداش را جبران بکنه به من پز دوستی با خواهر شوهرم و میداد ولی من نشون دادم اصلا برام مهم نیست و ازش حتی خوشم نمیاید چه برسه حسرت بخورم . نمی دونم زمان روابط و حس ما را بهتر خواهد کرد منظورم مادر شوهرم است یا کلا تا اخر همینطوری قهر بمانیم طولانی شدن باعث کینه نمیشه ایا اگر بچه دار بشیم بهتر نمیشه صبر کنم که اونها پیشقدم بشن یا ... عید نوروز شاید خودم برم؟ لطفا مرا راهنمایی کنید
راستی چند روز دیگه جاریم بچه اش را به دنیا میاره به دیدنش برم با اینکه یک بار براش اس ام اس دادم و گفتم اگه کاری داشت روی من حساب کنه در دوران بارداری چون همسایه هستیم و اصلا جواب نداد و رفتار های زشتی از خودش نشون داده مثلا قبل از این ماجرا پشت به من نشست خونه مادر شوهرم و پشت من میدانم بسیار حرف میزنه چه کنم؟









علاقه مندی ها (Bookmarks)