سلام.دختر 24 ساله ای هستم که به خاطر اختلاف قومیت از کسی که خیلی دوستش داشتم الان یک ساله جدا شدم.قضیه از این قراره که این آقا اولین ترم دانشگاه به من پیشنهاد ازدواج داد و من چون بچه بود اصلا به این قضیه اهمیتی ندادم.تا اینکه این 4 سال گذشت و دیدم طرف همچنان سر حرفش مونده و همین منو عاشق اون کرد...اما تا روزی که اومدند خواستگاری از قومیتشون خبری نداشتم.اون اهل لرستان بود و پدر من به شدددددددت مخالف بود.یه جورایی خودمم مردد بودم.آخه اختلاف قومیتی تا این حد؟اصفهانی و لرستانی !!!!ولی برخلاف این همه گوشزد که از این طرف و اون طرف شنیدم که حواست جمع باشه اما متاسفانه من خیلی بهش علاقه مند شده بودم و گوشم رو روی همه این حرفا بسته بودم تا اینکه تصمیم گرفتم باهاش برم مشاوره.اون چند تا نکته منفی داشت علاوه بر این قضیه.سنش 5ماه از من کمتر بود ,احساس میکردم با خانوما خیلی راحته و خندیدناشو تو دانشگاه با دخترای همکلاسی و اردو رفتنای دختر پسری خیلی منو مردد کرده بود طوری که با اینکه خیلی دوستش داشتم به شدت هم از ازدواج باهاش میترسیدم...میترسیدم که نکنه بعدا هم همین مدلی باشه.من خانوادم نه زیاد مذهبی اند نه زیاد غیرمذهبی اما احساس میکردم خانواده اونا یه کم زیادی راحتند.مثلا وقتی برای آشنایی یه سفر رفتیم ولایتشون خواهرش که 2 سال از من بزرگتر بود جلو بابام بلوز شلوار پوشیده بود!! خلاصه اختلاف فرهنگی بین ما بیداد میکرد اما هیچ کدوم صدامون در نمیومد چون عاشق هم بودیم.هردومون میترسیدیم از این ازدواج اما میریختیم تو خودمون.تا اینکه این قضیه سر مهریه کاملا واضح و مشخص شد.پدر من شرط 2دانگ خونه رو گذاشت براش اما اون بعد از 3 روز فکر کردن بهم گفت نمیتونه شرط رو قبول کنه و دعواها و قهرهامون از همینجا شروع شد.راستش نه من کسی بودم که برای یه خونه خواستگار خوب رد کنم نه بابام.اما خانوادش وواقعا میخواستند زرنگ بازی در بیارند و این لج منو در میاورد.اونا هیچ کدوم از شرط های بابای منو قبول نکردند حتی حاضر نبودند یه عروسی تو اصفهان بگیرند...خیلی زرنگ بودند.تحصیل کرده و زرنگ.من دیدم اگه بابام تو شرط خونه هم کوتاه بیاد دیگه عملا ما کاملا در مقابل حرفای اونا تسلیم شدیم و بابای نازنینم کوچیک میشه...واسه همین با اینکه میدونستم دق میکنم حرف اخر رو بهش زدم و همه چیز تموم شد...الان یک سال و نیم از اون قضیه گذشته و من هنوز.....عاشقشم.نمیگم کاش با اون شرایط افتضاح قضیمون سر میگرفت اما آآآآآرزوم بو کاش اونم اهل اصفهان بود چون میدونم اگه بود هیچوقت اینطوری نمیشد.هیچ وقت من دودل نمیشدم.هیچوقت.و به خاطر این دودلی باهاش سرد برخورد نمیکردم.و همه چیز حل بود.هنوز بعد از 1 سال خوابشو میبینم تو فکرشم و آرزوی فقط دیدنشو دارم چون ازدواج ما عاقلانه نیست....از خدا خواستم فقط لا اقل ماهی یه بار یه جایی اتفاقی ببینمش. نظر شما دوستای عزیزم چیه راجع به قضیه من؟فکر میکنید به هم خوردن قضیه به نفع من بوده؟پیشاپیش ممنون از راهنماییتون