به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 78

Threaded View

  1. #11
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 23 فروردین 92 [ 15:52]
    تاریخ عضویت
    1391-4-20
    نوشته ها
    188
    امتیاز
    1,048
    سطح
    17
    Points: 1,048, Level: 17
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 52
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registeredTagger Second Class1000 Experience Points
    تشکرها
    559

    تشکرشده 569 در 163 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: افسردگی همسر سابق و دخترم

    من فقط چند تا پست اول رو خوندم ، واقعا امکانش براتون نیست که با همسرتون زندگی کنید؟
    شما دوست دخترتون رو که 2 سال و نیمه پیداش شده رو نمیتونید ول کنید بعد مادر بچتون رو اینقدر راحت میتونید ول کنید؟
    البته نمی خوام خودتون رو مجبور کنید ، چون باید واقعا دلتون بخوادش ، اما زنی که اینهمه شما رو دوست داره ، مادر بچتونه و 3 نفری میتونید کنار هم اینقدر خوب باشید پس چرا جدایی؟ شاید این اتفاق یه موقعیت خوب برای برگشتنه
    بخدا وقتی این مطالبو خوندم دلم واسه اون زن بیچاره کباب شد ، احساس و زندگی مشترک یه نرم افزار نیست که شما دکمه استاپش (طلاق) رو بزنید و تموم شه!!
    بلکه رابطه بین دو انسان زندست ، خانوم شما آدمه ، احساس داره ، شما پدر بچش هستید ، 6 ماه کنار شما گشته و لحظات دلنشینی رو تجربه کرده اونهم در کنار فرزندتون! خوب کــــــــامـــــلــــا طبیعیه که احساس عشقش به شما دوباره شعله ور میشه


    واقعا شما چطور انتظار داشتید باهاش همخونه باشید و هیچی هم بینتون پیش نیاد؟؟؟ ببخشید ولی این فکر دیگه خیلی ....... !
    شما دو تا جنس مخالفید که تازه قبلا زن و شوهر هم بودید ! یه بچه مشترک هم دارید که کنارتونه ، بعد واقعا چطور با خودتون فکر کردید که 6 ماه 3 نفری تو یک خونه هستید و هیچ احساسی هم بینتون شکل نمیگیره؟؟
    اگر هم واقعا می خواستید با پریناز خانم باشید نباید هرگز اجازه میداد همسرتون بیاد خونتون ،

    شما دارید اون بیچاره رو شکنجه روحیش میکنید ، من هم اگه جای اون بودم حتما به همین روز میفتادم
    واقعا اگه به وجدان اعتقاد دارید ، اگه به خدا و حساب پس دادن اعتقاد دارید اینکارو باهاش نکنید ، بخدا گناه داره
    یا کنارش بمونید و باهاش مثل یه زن و شوهر زندگی کنید یا جدا بشید

    گیرم که تا خوب شدن دخترتون زندگی کردید ، بعدش چی؟ جدا شدنش از شما براش مثل مرگ میمونه
    آخه چرا اینقدر اذیتش میکنید؟ خوب بود یکی با خودتون همینکارو میکرد؟ آخه اون طفلک چه گناهی کرده که باید اینقدر عذاب بکشه؟

    هر روز تنش از جدایی شما بلرزه ، از دوری بچش بلرزه ، از حضور یه زن دیگه کنار شما بلرزه ، همش بلرزه و بترسه ......
    شب و روز بمیره و زنده بشه ، آخه مگه از سنگ و آهنه؟؟ آخرش از دست اینکارای شما دق میکنه ، شما چقدر سنگدلید! پیشنهاد میکنم بجای راهی برای جدا شدن ببنید میتونید راهی رو با کمک مشاور پیدا کنید تا دوباره بتونید با همسرتون زندگی کنید؟ طوری که هردو راضی باشید و یاد بگیرید چطوری باهم رفتار کنید که هیچکدوم نرنجید؟

    راستی یادتون نره که دختر مادر میخواد ، گیرم که با شما موند و همسرتون هم رفت پی کارش ، بعدا چی؟ یا باید بی مادر باشه یا بیفته زیر دست نامادری!! یا بالاخره برگرده پیش مادرش و بی پدر بمونه و بازهم به اون روز بیفته!

    توروخدا یکم منطقی فکر کنید ، زندگی شما به نفع هر 3 شماست اما تو جدایی هم دختر و هم خانومتون قربانی میشند ، سعی کنید مشکلتون رو با همسرتون با کمک یه مشاور خوب حل کنید ، اگه واقعا واقعا هیچ راهی نداشت ازش جدا شید بعد برید سراغ کس دیگه!! نه از حالا..

    راستی شما که اینقدر نگران دخترت هستی پس چطور میخوای طلاق رو فقط بخاطر خوش گذرونی خودت بهش تحمیل کنی ؟؟ آقای محترم من خودم بچه طلاقم ، بابای من عین شما فقط فکر خوشی خودش و دختربازیش بود و مادرم خسته شد و گذاشت رفت
    الان ازش متنفرم متنفر ، فقط منتظرم یه روز کاملا پیر و از کار افتاده بشه تا برم تمام دق و دلی و عذابی که تو 5 سال عمرم کشیدم رو بهش بگم ، هیچوقت نتونستم مثل یه آدم عادی زندگی کنم ، هیچوقت حس نکردم پدر دارم ، بخاطر پدر نداشتنم حتی واسه ازدواج همش به مردای خیلی بزرگتر از خودم (بالای 12 سال) گرایش داشتم
    هرکی میومد خواستگاریم تا میفهمید بچه طلاقم پا به فرار میذاشت ، چون پدرم هم یه زن جوون گرفت
    یا از ترس آبروشون درمیرفتن یا از ترس اینکه چون بچه طلاقم پس حتما صدجور عقده تو دلم دارم و نمیتونم زن خوب یا مادر خوبی باشم
    راستم میگفتن ، اونقدر تو این 25 سال بدبختی های جور و واجور کشیدم که دیگه از لحاظ روانی سلامتیمو از دست دادم
    مدرسه که میرفتم تا مادرای دوستام میفهمیدن که پدر مادرم از هم جدا شدن بچه هاشون رو از دوستی با من منع میکردند
    فکر میکردن اگه بچه طلاقم پس حتما صدجور مشکل اخلاقی دارم و واسه بچه هاشون خطرناکم!!

    با یه نفر نامزد کردم ، بخاطر همین مشکلات روحیم اونقدر اذیتش کردم که گذاشت و رفت
    حالا هم شما نترس! با خیال راحت برو جلو ، به جهنم که زنت داغون میشه ، به جهنم که دخترت نابود میشه ، مهم اینه که شما فقط به خوشی خودت برسی!! شما چقدر منو یاد بابام میندازی ...........

  2. 2 کاربر از پست مفید کبـود تشکرکرده اند .

    کبـود (چهارشنبه 26 مهر 91)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 11:32 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.