یه شب نشستم و حرفامو با اشک برای خدا زدم
گفتم ظرفیت من اینه,همه جوره کمم,امتحانمم نکن چون از همین الان دارم میگم ردم
پس دیگه خودتی و خودت و یه بنده ات که همه جوره کارارو سپرده به خودت
کلی اما و اگر تعیین کردم
کلی دردو دل کردم
کلی از خودم و ناتوانیام گفتم
انقدر گفتم که حالم خوب شد
فرداشم اون اتفاق افتاد,همون چیزی که ازش خواسته بودم
حالا یکساله دارم میدوم که همون اتفاقو پاک کنم از زندگیم!
اتفاق که نه اشتباه!!!!
نمیدونم اسم کار من چی بود,توکل یا اعتماد یا هر چیز دیگه!
نمیدونم اسم کار خدا چی بود
خواست حالیم کنه واسه من اما و اگر نیار یا بگه قرار نیست تو به من بگی ظرفیت داری یا نه من خودم خوب میدونم
اما و اگرای من که تو خلوت بود اما تنبیه خدا از خلوتم زد بیرون!
حالا دارم بهای انتخابمو میدم و فهمیدم توکل وقتی معنی میده که از عقلی که خدا بهمون داده استفاده کنیم و هر جا دیگه رسید به ته عقل اونوقت بگیم بقیه اش با تو
نه اینکه مثل من هی بشینی کنار و بگی همه جوره کمم و همه اش با تو
خوب تهش میشه ضرر دو برابر
اینم تجربه من درست یا غلط من فهمیدم اسمشو هر چی بزاریم توکل یا اعتماد به خدا استارت اولیه اش باید عاقلانه باشه
جوری که به خاطر بی عقلی خودمون مثل من یکسال مجبور نشیم که بگیم چراااااا
ازین به بعد وقتی بخوام توکل کنم وبگم باتو اول از همه عقلم کمک میگیرم و میگم کنار عقلم هوامو داشته باشه
منم دلیل این همه شکستنو نفهمیدم
شایدم دلیلی نداره من بفهمم!
اما هر وقت فهمیدم میام و میگم







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)