با تشکر از همه دوستان
نادیا جان من اصلا کاری ندارم که همسرم سر میزنه به خانوادش.یا زیاد سر میزنه و یا کم.اینها اصلا برای من مهم نیست.بالاخره خانوادشن و حق داره ببینتشون.اما از وقتی امدیم اینجا من و همسرم باهمدیگه نرفتیم بالا که مثلا سر بزنیم بهشون
همیشه همسرم خودش تنها میره.راستش منم رغبتی ندارم برم.چون وقتی میرم گله ها شروع میشه که مثلا قبلا که اینجا نبودید بیشتر سر میزدید و شما نامردید و ...
اصلا حوصله شنیدن این حرفهارو ندارم.اما همسرم میگه اگر هم حرفی میزنن تو نشنیده بگی.که این برای من خیلی سخته.
برخی موارد رو میشه راحت از کنارش گذشت.اما یک سری چیزها مدتها که سهله شاید تا اخر عمر از ذهن ادم پاک نشه.مثلا یرخی مواقع به خانوادم توهین میکنن.یا حتی به خودم.بارها مستقیم و غیر مستقیم از اینکه من زن برادر و پسرشون شدم ابراز ناراحتی کردن.همسرم توقع داره من خیلی عادی با این مسائل برخورد کنم.
اما بلاخره من هم انسانم و دوست دارم مورد احترامشون باشم.به خصوص اینکه من هرگز بهشون بی احترامی نکردم و نمیکنم.
همه اینها به کنار.من میخواهم طبق خواسته همسرم عمل کنم.میخوام محکم و قوی باشم.راحت تر بگم.میخوام اگر امدن و توی گوش منم زدن و 4 تا فحشم بهم دادن(اخرین حدش رو دارم میگم) من خیلی خونسرد برخورد کنم. و نهایتا یکی دو روز ناراحت باشم نه بیشتر.
دلم میخواد وقتی مادرش منو میبینه و بدون هیچ دلیلی جواب سلام منو جلوی در و همسایه نمیده ناراحت نشم.
دلم میخواد وقتی مادرش منو مثل ادمهای ندار جلوی دیگران خورد میکنه و بهم میگه بیا فلان چیز رو برات بخرم.شما پول نداریدونمیتونید بخرید.محکم باشم.ناراحت نشم