مادرشوهرم مریضه و امروز شوهرم مادرش رو برده بود استان همجوارمون پیش یه دکتر. از صبح رفته بود و غروب خسته و داغون اومد. من خونه داییم بودم همسری هم اومد اونجا. گفت که حال مادرش تعریفی نداره. منم نه فقط امشب بلکه این روزا بیشتر از گذشته حواسم به شوهرمه. مثه پروانه دورش میگردم تا شاید بتونم از بار غم و غصه هاش کم کنم.
وقتی از خونه داییم برمیگشتیم تو ماشین یه عطری که امروز واسم خریده بود رو بهم داد. خیلی خوشحال شدم و دستش رو بوسیدم![]()
![]()
پیش خودتون فکر نکنین چه بیخیاله که حال مادرش خوب نیست و اونوقت به فکر کادو خریدن واسه زنشه. نهاصلا اینطور نیست. اتفاقا شوهرم خیلی هم مادرشو دوست داره و همه کاری واسش میکنه اما در همه حال از منم غافل نمیشه و قربونش برم همیشه به فکرمه و حتی وقتی خودش نیاز به یه تکیه گاه داره بازم یه تکیه گاهه محکمه واسم
خدایا ازم نگیرش....![]()







اصلا اینطور نیست. اتفاقا شوهرم خیلی هم مادرشو دوست داره و همه کاری واسش میکنه اما در همه حال از منم غافل نمیشه و قربونش برم همیشه به فکرمه و حتی وقتی خودش نیاز به یه تکیه گاه داره بازم یه تکیه گاهه محکمه واسم 
پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)