من چیزی که در نوشته شما دیدم ترس از ازدواج، مشخص نبودن معیارها و انتظارات بسیار زیاد از همسر آینده هست.
"من تا قبل از این مورد بخاطر مشغله های درسی اصلا به فکر ازدواج نبودم و هر خواستگاری که به خانه ما میومد بدون اینکه اجزه صحبت کردن بهشون بدم ردشون می کردم."
"الان که چند هفته از این جواب ما میگذره تازه تردیدهای شدید من شروع شده و ایراداتی از ایشون توی نظرم میاد که از اول هم قابل دیدن بوده."
این دو جمله شما نشون میده یک ترس پنهانی از ازدواج دارید. برای هر خواستگاری به نحوی در میرید.
پاورقی: درس خوندن با ازدواج کردن منافاتی نداره. دلیل این امر رو واضح برای خودتون بگید. ممکنه هنوز نیاز به ازدواج و قبول مسئولیت زندگی مشترک در شما ایجاد نشده باشه. پس دلیلی نداره فعلا (صرفا بابت اینکه مورد خوبی هست) ازدواج کنید.
"1)ایشون کار آزاد دارند البته در تلاشند که بتونند یه شغل دیگه(شرکتی)گیر بیارن ولی بعد از این 7،8 ماه هنوز موفق نشدن.من اصلا شغل آزاد رو دوست ندارم من می خوام برای دکترا هم انشاا.. بخونم دوست ندارم در آینده شوهر من شغلش این باشه."
منافات شغل آزاد داشتن همسر؛ و دانشجوی دکترا بودن شما چیه؟
همین آدم اگر شغل دولتی داشته باشه (با همین تجصیلات) واقعا مشکلی نیست؟ حتی اگر درآمد کمتری داشته باشه نسبت به شغل آزاد؟
من فکر میکنم شما دارید رتبه میدید به نوع شغل. و در ذهن شما، در زندگی مشترک، دانشجوی دکترا رتبه ای بالاتر از لیسانس داره و در نتیجه برای زندگی مشترک خوب نیست! و کلا شغل آزاد که کلاس نداره!
این موضوع رو روراست با خودتون حل کنید
شما توی این 8 ماه چند بار با ایشون صحبت کردید؟ چرا انتظار دارید الان به ایشون "احساس" داشته باشید وقتی میگید " البته من در این مدت اصلا با ایشون صحبت نکردم."









علاقه مندی ها (Bookmarks)