بازم مینویسم که آروم شم.میدونستم تصمیمشو گرفته و میخواد پنج شنبه بره دیشب بهم گفت فردا که از سره کار برمیگردم آماده باش که بریم عروسی.بهش گفتم مگه قرار نبود جمعه بریم گفت نه پنج شنبه میریم که شب خونه بابام باشیم.ناراحت شدم وگفتم که من نمیام میتونی جمعه بیای دنبالم چون دوست ندارم شب بین خانوادت قرار بگیرم و توهین بشنوم.ولی اون عصبانی شد وگفت تا کی میخوای این مسخره بازیارو در بیاری.تو که زبونت درازه ساکتم که نمیتونی باشی چیزیم بگه اینقدر پررویی که جوابشو میدی.واقعا جوش آوردم و گفتم مجبور نیستم خواهرت روبرو بشم که بخوام جوابم بدم و طبق معمول قهر کرد.
من سعی میکنم بهترین رفتارو باهاش داشته باشم که بتونم به خودم جذبش کنم ولی تمام خوبی هامو با به وسط اومدن حرف خانوادش خراب میکنه خسته شدم ما تقریبا نصف هفته ها رو قهریم چون همش شوهرم فکر میکنه که حرف درستو اون میزنه ومن هیچی حالیم نیست.کمکم کنید خواهش میکنم.