مرسي دوستان عزيز از توجه و پاسختون .ولي متوجه نشدم !!!!!!!!!!!!!! يعني برم جهيزيمو از خونمون بيازم به خونه پدريم ؟؟؟؟؟ يا واسه جدايي توافقي خودم پيش قدم شم ؟؟؟؟؟؟؟؟ ديگه داره شورشو درميآره آ ديگه خيلي خستهام كرده ... حسابي بريدم . دارم از دوست داشتنم پشيمون مي شم . از عشقي كه بهش داشتم ، از اين همه سختي و تنش كه به خاطر اون متحمل شدم:316
دوستان بگيد چي كار كنم ؟؟؟؟ تماسهاشو جواب بدم ؟؟؟؟ امروز كه به محل كارم زنگ زد با لحن طلبكارانهاي صحبت كرد و فقط گفت من جنم طلاق گرفتن ندارمدريغ از سر سوزني قدرشناسي از خودش و خونوادش . نميدونم بايد چيكار كنم . دفعه قبل كه اي كارو كرد يك ماه سكوت كردم اما اون هر روز منو تهديد كرد و حرف جدايي زد . آخر سر هم روز تولد من اومد دم خونه و عقدنامه رو گرفت تا واسه طلاق اقدام كنه ولي كاري نكرد و فقط تهديد كرد تا اينكه صبر من سر اومد و من مهريمو اجرا گذاشتم ، البته وقت دادگاهمون شد دي ماه كه هنوز نيومده . تو اين مدت خانوادش حتي يك بار ا من تماس نگرفتن كه ببنن مشكل چيه
از خودش از خونوادش از اين همه بي مسئوليتي ميترسم . ميترسم كه تا آخر عمر حمايت كردن از اون و زندگيش وظيفه من شه و اون هر جور كه دلش ميخواد با من تا كنه
سه شب پيش كه دعوا كرد تاز ه از دكتر برگشته بوديم چون چند وقته كه من دچار درد قلب شدم ، حتي دكتر هم گفت كه از استرس شديده اما انگار براي همسرم خيلي مهم نبود . اون شب به من حرفهايي زد كه مثل خنجر در قلبم فرو رفت . گفت : تو و خونوادت بيارزشترين آدمهايي هستين كه به عمرم ديدم و شناختم . مهريتو مثل سگ ميندازم جلوت كه بري گم شي
من تا به حال هيچ وقت هيچ وقت چنين بياحترامي به اون نكردم . اين حق من نيست
![]()







:316
دريغ از سر سوزني قدرشناسي از خودش و خونوادش . نميدونم بايد چيكار كنم . دفعه قبل كه اي كارو كرد يك ماه سكوت كردم اما اون هر روز منو تهديد كرد و حرف جدايي زد . آخر سر هم روز تولد من اومد دم خونه و عقدنامه رو گرفت تا واسه طلاق اقدام كنه ولي كاري نكرد و فقط تهديد كرد تا اينكه صبر من سر اومد و من مهريمو اجرا گذاشتم ، البته وقت دادگاهمون شد دي ماه كه هنوز نيومده . تو اين مدت خانوادش حتي يك بار ا من تماس نگرفتن كه ببنن مشكل چيه
سه شب پيش كه دعوا كرد تاز ه از دكتر برگشته بوديم چون چند وقته كه من دچار درد قلب شدم ، حتي دكتر هم گفت كه از استرس شديده اما انگار براي همسرم خيلي مهم نبود . اون شب به من حرفهايي زد كه مثل خنجر در قلبم فرو رفت . گفت : تو و خونوادت بيارزشترين آدمهايي هستين كه به عمرم ديدم و شناختم . مهريتو مثل سگ ميندازم جلوت كه بري گم شي

علاقه مندی ها (Bookmarks)