ما به شیوه کاملا سنتی ازدواج کردیم؛ یعنی از قبل شناختی رو هم نداشتیم. دو هفته از نامزدیمون میگذشت. ما باهم زیاد بیرون میرفتیم و حرف میزدیم اما تا حالا دست همدیگه رو نگرفته بودیم؛ یعنی رومون نمیشد!! (ما به هم محرم شده بودیم)
یه شب منو همسرم با ماشین بیرون بودیم. من به دستای مردونه اش در حال رانندگی نگاه میکردم و دوست داشتم اون دستارو توی دستام بگیرم؛ واسه همین به همسری گفتم میشه یه چیزی بگم؟ گفت بگو. اما زود پشیمون شدم و گفتم هیچی! از همسرم اصرار و از من انکار تا بالاخره دلمو به دریا زدم و گفتم میخواستم بگم میشه دستت رو بگیرم؟
اونم خیلی زود دستش رو دراز کرد طرفم و گفت آره عزیزم![]()
![]()
بعدها همسری گفت اونم خیلی وقتا دلش میخواسته دست منو بگیرهاما هم خجالت میکشیده و هم نمیخواسته منو تحت فشار بذاره؛ واسه همین اینقدر منتظر مونده تا من خودم پیشقدم بشم
الهی من قربون همسر با حیا و با احساس خودم برم نه یه بار روزی هزار بار....![]()
![]()
![]()







اما هم خجالت میکشیده و هم نمیخواسته منو تحت فشار بذاره؛ واسه همین اینقدر منتظر مونده تا من خودم پیشقدم بشم
پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)