سلام.
واقعا ممنونم.
فكر نميكردم به اين سرعت جواب بگيرم.
خيلي خوشحالم كردين.
با حرفاتون موافقم و واقعا آروم شدم، خصوصا اينكه چيزايي گفتين كه شايد كمتر بهش فكر كردم...
در مورد عنوان تاپيك كه چون از زمان مشخصش گذشته نميشه، اينكه گفتين توي ارسال بعديم عنوان رو بگيم منظورتون همينجاست؟! فكر كنم عنوان بشه " كمك براي به آرامش رسيدن " بهتر باشه.
با همه حرفا موافقم، اينم خودم ميدونم كه اينقدر احساسي بودن اصلا خوب نيست، اما نميدونم چي كار كنم كه اينجور نباشم...
حرفاتون همش درسته و هيچ حرفي توش نيست، فقط عملي كردنشونو نميدونم چه طور توش موفق باشم...
در اين مورد بايد بگم كه خوب نميشه مطلقا گفت، تونستن كه ميتونستم، هر كسي ميتونه تغيير بده تو زندگيش، اما اولا من اون شهر رو اصلا دوست نداشتم كه اولم گفته بودم بهش، و اينكه من شرايط يه زندگي عادي رو تو شهر خودم داشتم مثل خونه، يه كار ساده و به خصوص ساپورت كردن خونواده كه واسه مرد خيلي مهمه اونم واسه من روفقط ميتونستم تو شهر خودم داشته باشم و اينكه من دانشجو هم هستم و اگه ميخواستم برم شهر اون بايد تمام زندگيمو از اول شروع ميكردم و واقعا سخت بود و... ، به همين خاطر من از اول اصلا به رفتنم فكر نكرده بودم، ايشونم با تمام سختياش راضي بودن كه بيان شهر من، فقط باباشون مخالف شديد بودن، چون تك دختر بودن و كم كم مخالفتاشون به تموم خانواده سرايت كرد...و یه سوال دیگه:
اینکه یعنی شما هیچ جوره براتون امکان نداشت بری شهر اون خانوم؟در واقع من حس میکنم نه شما از موضع خودت پایین اومدی و نه اون خانوم.
اين بود ديگه...








علاقه مندی ها (Bookmarks)