با سلام
دوستان عزیز خیلی خوشحال شدم راهنماییهاتون رو دیدم و فکر می کنم در مورد اینکه گفتید رفتارم مردونه است درست میگید.
اولین مسئله ما این بود:
میدونید ما توی شهری جدا از والدینمون هستیم من همیشه می گفتم به طور مساوی خونه والدین بریم ، من میرفتم خونه باباش یکی دو روز می موندم و دلم برای والدینم پر میزد ولی بخاطر اینکه جدا نشیم از همدیگه اونجا می موندم تا با هم بریم. نوبت من که میشد میومد یکی دو وعده می موند و می رفت و من اون چند روز نمی دیدمش حتی زنگ نمی زد و من زنگ می زدم هم باز نمی اومد پیشم.حتی برای خوابیدن می رفت خونه باباش!. همش با دوستاش تفریح بودن.حتی برای مهمونی ها میگفت من نمیام با خانواده ات برو! من هم میگفتم پس چه فرقی با مجردیم داره؟همه میگفتن پس شوهرت کو؟ .ولی من با اون همیشه همراه بودم همه جا.
خیلی احساس تنهایی و طردشدگی می کردم. با همون ناز و ادا و یا با حرفای منطقی تو یک موقعیت خوب بهش می گفتم: من نیاز به حضورش دارم، به اینکه با هم بریم تفریح و مهمونی و با هم خوش بگذرونیم ، حداقل الان زندگیمون دست خودمونه و خودمون براش تصمیم می گیریم خوش باشیم. بیا رفیق باشیم و ... و اون براش مهم نبود!
اما! همیشه حقوقم رو ازم میگرفت. تو کار خونه هم کمکم نمی کرد و برام چیزی هم نمی خرید.
باهاش در مورد خرج کردن صحبت کردم که ما الان جوونیم به اندازه خرج می کنیم و به اندازه پس انداز.میگه من نمیتونم!
به نظر شما با حقوق ماهی 500و 400 کی می تونه طی سه سال حدود 60 میلیون پول داشته باشه ؟ فکر کنم قناعت زیاد من برام بد تموم شد.
حتی برای یک پیاده روی هم می گفت خودت برو . اونم تو شهر غریب.
همیشه هم می گفت آخر من و تو طلاق است.
در مورد نه گفتن من قبلا می گفتم باشه نیا. نریم. نمی خواهم ولی الان دارم جرات مندانه و البته با پرخاشگری برخورد می کنم که از گفته های آقای Sci فهمیدم این واکنش هام نتیجه منفعل بودنم بوده:"اما فرد تاچه زماني منفعل مي مونه؟ تا ابد؟؟ نه.. اون بعد از مدتي در بدترين شرايط تبديل به موجودي پرخاشگر مي شه و شخص مقابلش رو براي انفعال روزهاي گذشته خودش، سرزنش مي كنه و اون رو متهم و مقصر تمام بد بختي ها مي دونه... و بعد مجددا دور جديدي از انفعالهاش شروع مي شه"
بعد از کلی مسایل و راه حلها ، دعوای بدی کردم و رفتم خونه بابام وقتی کاشی به عمل اومد گفت "من از ازدواج پشیمون بودم و زود ازدواج کردم و جوونی نکردم و ... اون اندازه که تو من رو دوست داری من تو رو دوست ندارم." این حرفاش داغونم کرد! ازش زده شدم . مثل قبل دوسش ندارم.
البته بهم گفت میخواد از صفر شروع کنه ولی دارم می بینم کارهاش رو داره تکرار می کنه. البته چیزهای زیادی مونده براتون بگم تا موقعیت دقیق من رو بدونید و با بزرگواری راهنماییم کنین . فعلا تا بعد
بازم ممنون
دوستان این متن موقعیت من و شوهرم رو با توجه به مطالب بالا روشن تر نشون میده:
اگه هر کدوم از زن و مرد نیاز یا وظیفه خودشون رو درست انجام ندن یا مثلا انحرافی توی شکل ارضاء نیازشون شکل بگیره دچار مشکلات و اختلافاتی می شن. مثلا اگه مرد که خودش باید تکیه گاه زندگی باشه و بار مسئولیت زندگی رو به دوش بکشه و تصمیم گیرنده مستقل زندگی باشه و قهرمان زندگی زن و فرزندش باشه، خودش به کس دیگه ای تکیه داشته باشه؛ توی تصمیم گیری هاش همیشه به نظر مادرش متکی باشه یا توی مسائل مالی کاملا به پدرش وابسته باشه یا به خاطر هر دلیلی نتونه نقش تکیه گاه بودن خودش رو به خوبی ایفا کنه، طبعا برای نیاز به تکیه کردن همسرش مشکلاتی به وجود میاره. اینجاست که زن نمی تونه به شوهر خودش اعتماد داشته باشه یا اون رو بزرگتر و سرپرست خودش بدونه یا به حرفاش اهمیت بده یا اجازه تصمیم گیری صحیح برای زندگی رو به شوهرش بده. اون وقته که زن مجبور می شه به پدرش، به برادرش یا حتی اگه فرزند پسری داشته باشه به اون تکیه کنه. و این تکیه نکردن و اعتماد نکردن زن به شوهرش هم دوباره برای خود مرد هم مشکلاتی به وجود میاره و همینطور تا ثریا می رود...
mostafavi9090 جان این متن واقعا شرح حال من و شوهرمه!!!!!
http://ahlekhaneh.ir
خب من که از اون می خواستم تکیه گاهم باشه. حتی علنا می گفتم . پس چرا اهمیت نمی داد ؟
مثلا همین چند وقت پیش: عروسی فامیل ما توی شهر دیگه دعوت بودیم .گفت نمیام. گفتم این بار بذار تنها برم ببینم چی میشه. میدونید چکار کرد با وجود اینکه ماشین داشت. رفتیم شهر پدر مادرمون . منو رسوند اونجا و بقیه راه رو گفت از ترمینال ماشین بگیر برو. گفتم تو شوهرمی رفت و برگشت یک ساعت که بیشتر نیست .می دونم خسته ای.و زحمته.کمی استراحت کن بعد منو ببر.خودت برگرد.گفت: بله زحمته.ادعات زیاده که ببرمت. من نوکرت نیستم. اگه ببرمت من میشم شوهر تو!
ببخشید جمله آخر رو درست کنم : تو میشی شوهر من!









علاقه مندی ها (Bookmarks)