
نوشته اصلی توسط
elahe.a
خلاصه روحش خداجو و حقیقت طلبه
مساله بعدی، تفاوت فرهنگی خانواده من با ایشون هست،
اما ایشون من رو به بیرحم و بی انصاف بودن محکوم کردند!!!
خلاصه دوباره روز از نو روزی از نو، چاره ای نداشتم، فرصت دیگه ای بدهم اما ذکر کردم یا من باید همسوی شما شم یا شما همسوی من، خلاصه یه هفته بهش فرصت دادم تا ببینه میتونه همسوی من شه یا نه(اعتقادی)، از طرفی حس کردم شاید خداوند من را سر راهش قرار داده نا مسیر بدهم به مذهبش یعنی با حربه عشق وادار به مطالعه بکنمش!!! البته گفتم تو این یک هفته هر گونه ارتباطی قطع تا ایشان احساسی تصمیم نگیرند!!!
خلاصه دوستان بسیار در موندم، نمیدونم باهاش چی کار کنم، اگر کسی راه حلی به ذهنش میرسه خوشحال میشم کمکم کنه

سلام
با توجه به توضیحی که دادید ، من ایشون رو دارای روحی خداجو نمی دونم ، بلکه فردیست که ثبات شخصیتی نداره (نظر کاملا شخصی از روی قرینه ها)
مساله بعدی،اینکه این تفاوت فرهنگی رو جدی بگیر
نکته بعدی اینکه با تحت فشار قرار دادن شما می خوان نظر شما رو مثبت کنند (بیرحم و بی انصاف) در حالیکه این حق رو نباید از شما بگیرن و شما باید با کمال ارامش سبک و سنگین کنی و تصمیم بگیری
- نه تنها در این سن و سال (30-40) بلکه در هر سنی نباید به امید تغییر فرد ازدواج کرد ، شما باید فرد رو همین طور که هست بپذیری ، مرحله شناخت هم برای همین است که بیشتر و بهتر با خود واقعی فرد آشنا بشی ، چشم و گوش باید باز باشه و توهم و تصور تعطیل ،
واقعیات خودشون رو نشون میدن اما ماها گاهی اوقات نمی خوایم اونها رو ببینیم و بپذیریم.
" از طرفی حس کردم شاید خداوند من را سر راهش قرار داده ..."
این جمله هم معنیش اینه که شما هنوز داری با احساس و تصور حرکت می کنی.
موفق باشی
به خدا توکل کن ،
علاقه مندی ها (Bookmarks)