[align=justify]سلام.سلام
امیدوارم که زودتر فراموشش کنی واینکه میتونی فراموشش کنی درصورت اینکه خودت این و بخوایی یعنی هیچ رابطه ای دیگه وجود نداشته باشه حتی یه اس.دوست عزیز این و میدونم الان اون دختر درچه شرایطی هس واگر شما تصمیم خودتون و گرفتین دیگه برنگردین و موجب عذاب اون باشین و زجرش بدین واینکه چرا موافق نبوده با باباش صحبت کنید؟؟؟
شاید دوست داشته ازدواج کنه و عذاب نکشه بعد مجبور باشه شما رو فراموش کنه پس اون هم قبو.ل کرده که به شما نمیرسه درسته؟؟؟؟
برا همین نمیزاشته با باباش صحبت کنید.بزار راحت فراموشت کن برنگرد.موفق باشید دوست عزیز
ممنونم كه به پستم سر زدين.
من هيچ رابطه اي باهاش ندارم، حتي اون تا مدتها اس ام اس ميزد اما من اصلا جواب نميدادم بهش...
نه،دليل اينكه نميذاشت كه با باباش حرف بزنم يه سري مراعات هاش بود، بعضي وقتها بهش ميگفتم برو رك و راست با بابات حرف بزن، ميگفت نه، من روم نميشه، اصلا زشته من برم در اين جور موارد حرف بزنم، ميگفتم چاره اي نداريم، بايد بريو حرف دلتو بزني، اما ميگفت نه، ميگفتم جريان ما ديگه يه جريان عادي نيست كه بخواي مثل همه برخورد كني، بايد خودمون بريم جلو، قبول نميكرد، من چند بار جلوي خانوادم با احترام واستادم و حرف دلمو زدم اما اون اينكارو نميكرد، ميگفت بابام غصه ميخوره و اينجور حرفا، آخه يه بار كه يه كم بحث ما اومده بوده وسط، باباش حالشون بد شده، بهش ميگفتم چاري اي نداريم، تا كي ميخوايم اينجوري باشيم، برو و در كمال احترام و خوبي، بگو كه چي ميخواي، اما بازم جوابش نه بود، بعد من رفتم 2 روز شهرشون كه ببينميش، قبلش بهش گفتم من اين دفعه بيام ميخوام باباتو ببينمو خودم باهاشون حرف بزنم، اما بازم قبول نكرد، هر چي اصرار كردم ميگفت نه...
در مورد برگشتن من هم ديگه راهي وجود نداره و ديگه بر نميگردم.
خيلي وقتا دلم ميگيره و همش يه فكر ميومد سراغم كه اس ام اس بدم، اما مقاومت ميكردم، از روزي هم كه اومدم اينجا و بچه هاي گل اينجا كمك كردن و ميكنن، ديگه حالم بهتر شده و دلم كمتر ميگيره و فكر اس ام اس دادن و اينجور چيزا نمياد سراغم و واقعا آروم شدم، واقعا ممنونم از همه...[/align]








علاقه مندی ها (Bookmarks)