به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 19

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 28 دی 91 [ 12:59]
    تاریخ عضویت
    1391-8-16
    نوشته ها
    17
    امتیاز
    276
    سطح
    5
    Points: 276, Level: 5
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 24
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered250 Experience Points
    تشکرها
    49

    تشکرشده 50 در 16 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: 4 سال ارتباط، مخالفت پدرش برای ازدواج، قطع ارتباط و اکنون درد و رنج ، مرحم دردم باشيد

    [align=justify]
    سلام
    امیدوارم که زودتر فراموشش کنی واینکه میتونی فراموشش کنی درصورت اینکه خودت این و بخوایی یعنی هیچ رابطه ای دیگه وجود نداشته باشه حتی یه اس.دوست عزیز این و میدونم الان اون دختر درچه شرایطی هس واگر شما تصمیم خودتون و گرفتین دیگه برنگردین و موجب عذاب اون باشین و زجرش بدین واینکه چرا موافق نبوده با باباش صحبت کنید؟؟؟
    شاید دوست داشته ازدواج کنه و عذاب نکشه بعد مجبور باشه شما رو فراموش کنه پس اون هم قبو.ل کرده که به شما نمیرسه درسته؟؟؟؟
    برا همین نمیزاشته با باباش صحبت کنید.بزار راحت فراموشت کن برنگرد.موفق باشید دوست عزیز
    سلام.
    ممنونم كه به پستم سر زدين.
    من هيچ رابطه اي باهاش ندارم، حتي اون تا مدتها اس ام اس ميزد اما من اصلا جواب نميدادم بهش...
    نه،دليل اينكه نميذاشت كه با باباش حرف بزنم يه سري مراعات هاش بود، بعضي وقتها بهش ميگفتم برو رك و راست با بابات حرف بزن، ميگفت نه، من روم نميشه، اصلا زشته من برم در اين جور موارد حرف بزنم، ميگفتم چاره اي نداريم، بايد بريو حرف دلتو بزني، اما ميگفت نه، ميگفتم جريان ما ديگه يه جريان عادي نيست كه بخواي مثل همه برخورد كني، بايد خودمون بريم جلو، قبول نميكرد، من چند بار جلوي خانوادم با احترام واستادم و حرف دلمو زدم اما اون اينكارو نميكرد، ميگفت بابام غصه ميخوره و اينجور حرفا، آخه يه بار كه يه كم بحث ما اومده بوده وسط، باباش حالشون بد شده، بهش ميگفتم چاري اي نداريم، تا كي ميخوايم اينجوري باشيم، برو و در كمال احترام و خوبي، بگو كه چي ميخواي، اما بازم جوابش نه بود، بعد من رفتم 2 روز شهرشون كه ببينميش، قبلش بهش گفتم من اين دفعه بيام ميخوام باباتو ببينمو خودم باهاشون حرف بزنم، اما بازم قبول نكرد، هر چي اصرار كردم ميگفت نه...
    در مورد برگشتن من هم ديگه راهي وجود نداره و ديگه بر نميگردم.
    خيلي وقتا دلم ميگيره و همش يه فكر ميومد سراغم كه اس ام اس بدم، اما مقاومت ميكردم، از روزي هم كه اومدم اينجا و بچه هاي گل اينجا كمك كردن و ميكنن، ديگه حالم بهتر شده و دلم كمتر ميگيره و فكر اس ام اس دادن و اينجور چيزا نمياد سراغم و واقعا آروم شدم، واقعا ممنونم از همه...[/align]

  2. کاربر روبرو از پست مفید m4169k تشکرکرده است .

    m4169k (دوشنبه 27 آذر 91)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 08:21 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.