مهران 21 وh.m ودلجوی عزیز واقعا ممنونم.
مهران 21 با نظر شما موافقم رو همین حساب اون روزو اش درست کردم.اخه پدر شوهرم اش دوست داره.البته وقتی بردیم اونجا نگفتم چون اش دوست دارین گفتن شاید بزارن پای خودشیرینی.البته محبتم صادقانه بود.من دوست ندارم این مسایل پیش بیاد.دوست دارم بعد مدتی که از خونه میزنیم بیرون واونجا میریم واقعا روحیمون عوض شه نه که از طرفی شوهرم فشار بیاد بهش و خجالت زده شه پیشم و هم من فرداش هی خاطره شب قبل بیاد تو ذهنمو نتونم درس بخونم.البته دیگه شوهرمم با داشتن چنین پدری به این وضع عادت کرده.
h.mجان حدیث زیبات به دلم نشست.مصداق کامل این بود که کم گوی و گزیده گوی چون در.
و دلجوی عزیز دلجوییت واقعا موثر بود.اره حق با شماست.همه رفتار پدر شوهرمو تقریبا میشناسن.پون همون شب که برمیگشتیم مادر بزرگ شوهرم(مادر پدرش) گفت بدی خوبی دیدین زیر پاتون کنین و این از علاقه بابا بهتونه ناراحت نشین. یه جورایی میخواست از دلمون دربیاره.
ناراحتی دیگه ای که دارم اینه که هم مادر و هم پدر همسرم یه جورایی با ما مث بچه ها رفتار میکنن.برعکس خونواده من که همیشه بهمون بها میدن.در این باره چی کار کنم؟ایا چون اوایل ازدواجمونه این طوریه؟
مثلا مدام بعضی مسایلو هی گوشزد میکنن یا میخوان یاد بدن چه جوریه یا اصلا هی قاطی میکنن خودشونو تا خیالشون راحت باشه.البته میگم همسرم شخصیت مستقلی داره و اصلا این باعث وابستگیش نشده.اما در مورد خواهرش چرا.حس میکنم خیلی بچه گانه رفتار میکنه رو همین حساب و ضعیف عمل میکنه.البته در کل بیشتر وقت ها هم خیلی خانمه.حالا مسایل خواهرش به من مربوط نمیشه .کلی گفتم.اما همین رفتارایی که میگم مث بچه هاست اذیتم میکنه.مثلا اوایل شوهرم سرماخوردگی ساده هم میشد میرفتیم دکتر مامانش تا تو خود اتاق دکترم میومد.یا یه چسبی رو که باید پشت شوهرم میزدو اصرار داشت خودش بزنه نه من.البته اونجا تو عقد بودیم. بعد عروسی هم هی میگفتن ما میبریمت دکتر و ازین حرفا.خب من به عنوان یه زن که شوهرش مرد و تکیه گاهش هست واسم یه جوریه که بخواد با مامانش بره دکتر .یا کولر خونمون خراب میشد که خیلی ساده بود کارش باباش بیاد تعمیر کنه یا تعمیرات ساده خونه.البته این دومثالو کلا رفع کردیم.اولیو از شوهرم خواستم از طرف خودش بگه مرسی خودمون میریم دکتر و دیگه بچه نیس کولرو هم بعد که خودش تعمیر کردش گفتیم مامانش تعجب کرد و من با خنده گفتم ای بابا شوهرمو دست کم گرفتین مث اینکه اقا مهندسه ها.که باباشم تایید کرد وگفت اره اقا مهندسه دیگه.ولی مثالهایی از این قبیل زیاد پیش میاد به نظرتون اینده عوض میشه؟
من حس میکنم نسل قبل یعنی مادر بزرگ پدربزرگامون به بچه هاشون که پدر مادرهای ماست بیشتر اعتماد داشتنو قبولشون داشن ونسل ما کمتر.البته تو خونواده خودم خیلی کمتر اینجوره.ولی در مورد خونواده همسرم خیلی صادقه.
راهنماییم کنید لطفا.