سلام سابینای عزیز
ضمن تایید حرفهای فرشته که به شدت قبولش دارم ، واقعا نگرش خود ما خیلی روی نظر مردم هم تاثیر میذاره در دراز
مدت و اینکه ما چطور خودمون رو بهشون معرفی کنیم و نشون بدیم.
یک زن ضعیف و شکست خورده و اشتباه کرده که دیگه آخر کارشه یا یک زن قوی و با صلابت که میخواد با درس گرفتن
از اشتباهاتش آینده زیبایی رو با باورهای زیبا و جدید بسازه و با سابینای قبلی خداحافظی کنه!
من نیومدم اینجا بهت بگم واست متاسفم یا خوشحال فقط میخوام برات یک داستانی بگم که شروع بسیار دردناکی
داشته و پایان بسیار زیبایی. این داستان واقعیه و مال 78 سال پیش.
داستان ماله دختر 14 ساله ای هست که بسیار زیبا و عزیز بوده توی خانواده. تا اینکه مادرش سر زا فوت می کنه و
اون دختر در 15 سالگی یتیم میشه با یک نوزاد و پدرش و ورق در عرض یک سال بر میگرده و پدر خانواده دخترش رو
سر سفره عقد با مردی مینشونه که 3 تا زن داشته!
دختر 1 سالی با اون مرد زندگی می کنه اما این زندگی اونی نبوده که اون میخواسته و در اون اوضاع پر از خفقان
ایران طلاق می گیره!
حرف های مردم شروع میشه اونم برای یک نوجون 16 ساله که حالا مطلقه بوده! با هزار آرزوی ناکام!
اما دختر بی توجه به حرف ها ادامه میده راه رو و به پدر میگه این زندگیه منه و 1 بار فرصت دارم زندگی کنم.
برای بار دوم در 18 سالگی باز به اصرارهای اطرافیان زن یک مرد 40 ساله میشه. اما مرد بسیار بی احساس و
خشک بوده و صاحب فرزند نمیشده.
برای همین اینبار دختر که 20 ساله بوده عزمش رو جزم میکنه اینبار تصمیم میگیره به دور از حرف مردم خودش برای
خودش تصمیم بگیره و درست انتخاب کنه و مصمم برای بار دوم طلاق می گیره و تا 26 سالگی ازدواج نمی کنه.
در 26 سالگی یک روز میره دم یک مغازه و با مردی آشنا میشه 40 ساله که زنش مرده بوده و اتفاقا از فرزندان یکی
از ملاک های معروف تهران بوده.
دختر و مرد عاشق و شیدای هم میشن و پسر هم علیرغم مخالف هاش خانواده ثروتمندش با دختر ازدواج می کنه![]()
حاصل این ازدواج عاشقانه میشه چند تا پسر خوب و این زن یک زندگی کوتاه 18 ساله ولی سراسر عاشقانه با مرد
داشته تا اینکه مرد بیمار میشه و میمیره!
و زن با سختی بسیار فرزندان رو بزرگ می کنه و برای فرزندانش با عشق به همسرش زندگی زیبایی رقم میزنه و
خودش در سن 67 سالگی بخاطر زندگی سختش در اثر سرطان فوت می کنه
سابینای عزیزم
این زن کسی نبوده جز مادربزرگ خوب من و یکی از فرزندانش کسی نبوده جز پدر من و من هم نوه اون زنم!
مادربزرگم همیشه میگفته زندگی چیزینه که ما با فکرمون میسازیم! با ارادمون و صلابتمون! اینا رو بابا میگه همیشه!
الان که اینا رو بهت میگم اشک تو چشمام حلقه زده! این قصه رو برات گفتم که الان اوضاع جامعه خیلی بهتر از 70
سال پیشه ولی مادربزرگ خوب من تو اون خفقان با ذهنی زیبا و اداره فولادین بالاخره بعد از 2 بار طلاق به عشق
رسید و ماحصل عشقشون هنوز بر زبان فامیل جاریه!
همه بهم میگن تو خیلی شبیهشی بهار و من وارث اون عشق بی نظیرم
حالا انتخاب با تو هستش سابینا!
انفعال و پذیرش شکست یا ابتکار عمل و ایستادن و زندگی زیبای آینده رو رقم زدن؟ کدومش؟؟
داستان دیگری هم هست که اگر دوست داشتی باز برات میگم!
موفق باشی دوست خوب من!










علاقه مندی ها (Bookmarks)