[align=justify]دوستای خوبم سلام.
الان درست 6 ماهه که از نامزدی من میگذره و چهار ماه از آخرین پستی که اینجا گذاشتم و فکر میکنم توی این مدت تونستم شناخت نسبی به اخلاق و رفتار نامزدم پیدا کنم و الان میتونم با صراحت بگم که نامزدم در مورد من داره با سیاست رفتار میکنه. توی پستای قبلیم نوشتم که برای مراسم بله برون و مراسم صیغه محرمیتمون برای من هیچی خریده نشد. بعد از اینکه توی تابستون ماجرای پیدا شدن خواستگار رو برای نامزدم مطرح کردم و بهش گفتم که یه حلقه به عنوان نشونه برام بخر به مادرش گفته بود و مادرش هم یه زنجیر گردنبند بدون پلاکش برای من به عنوان نشونه و اولین عیدی، روز عید فطر آورد خونه ما و اونم بدون خود نامزدم( اون موقع بهونه کرده بود که با خانوادم دعوام شده و کاری بهم نداشتن) مادر نامزدم بهم گفت که اینم از قبل توی خونه داشتیم و گذاشتیمش برای عروسمون. اون موقع چیزی نگفتم و گفتم شاید حالا که موضوع رو مطرح کردم اخلاقشون رو عوض کنند. حتی وقتی که به نامزدم گفتم میخام گوشیمو عوض کنم حدود چند هفته ای طول کشید تا صد تومن به من داد و گفت اینو بگیر و برو گوشی بخر و من از این کارش خیلی ناراحت شدم چون دوست داشتم با هم بریم خرید و بمونه اینکه خودم برای خرید گوشی مجبور شدم پول بزارم روی اون و وقتی هم بهش گفتم پولم کم اومده اصلا به روی خودش نیاورد. بعد از اون ماجرا دیگه من بهونه هیچی نگرفتم چون دلم نمیخاست اون فکر کنه که من خیلی به مادیات اهمیت میدم. اما دلخوری های من از اون، جور دیگه ای خودشو نشون داد. از اول مهر کار من شروع شد و بارها و بارها بهش گفتم که من دو روز توی هفته تا ساعت شش عصر کلاس دارم و وقتی بر میگردم خونه هوا تاریک میشه و سرد. بهش نگفتم که دوست دارم بیای دنبالم اما انتظار داشتم با این حرفایی که زدم به فکرم باشه و بیاد دنبالم بخصوص اینکه تا حالاچندین بار بهش گفتم با راننده تاکسی ها برای کرایه دعوام میشه و مجبورم زیاد پیاده روی کنم. توی هفته گذشته هم که بارندگی بود خیلی منتظرش بودم که زنگ بزنه و بگه میام دنبالت اما اون حتی محل کارم هم بلد نیست و هیچوقت هم نخاسته که بدونه. البته چندبار بهم تعارف زد که بیام دنبالت اما من از تعارف خوشم نمیاد دلم میخاد واقعا به حرفاش عمل کنه. یکماه پیش به بهونه شروع کلاسهای جدیدم بهش گفتم میخام برم مانتو بخرم دیدم بهم توجه نمیکنه رفتم پارچه خریدم و بهش گفتم پارچه خریدم میخام بدم خیاط دوست داشتم بهم بگه بزار با هم میریم اما اون چیزی بهم نگفت. خلاصه مجبور شدم خودم لباسامو تهیه کنم و بخاطر این موضوع خواهرام خیلی دعوام کردن که چرا با نامزدت نمیری خرید و این موضوع حسابی منو بهم ریخت. از طرف دیگه مدتیه که دارم میرم دندونپزشکی برای درست کردن دندونام. اوایل که بهش گفتم اصلا توجه نکرد تا اینکه یه بار که خیلی دور برگشتم خونه و بابام ناراحت شده بود بهش گفت که چرا نمیای دنبال مرضیه برای دندونپزشکی و این باعث شد که یه بار فقط یک بار همرام بیاد البته با هزینه خودم. برای عید قربان هم که فکر میکردم حتما سورپرایزم میکنه یه روسری برام عیدی گرفته بود. از هدیه ای که برام گرفته بود ناراحت نشدم از این ناراحت شدم که شب عید منو برد بیرون و توی خیابون ، توی ماشین روسری رو بهم داد و گفت اینو دادم خواهرم برات گرفته . دوست داشتم از ماشین پیاده بشیم یکم قدم بزنیم با هم حرف بزنیم اما اون اینو نخاست. بالاخره بعد از شش ماه نامزدی برای عید قدیر منو ناهار دعوت کرد خونشون و وقتی رفتم دیدم که خواهرشم اونجاست و فهمیدم که به اصرار خواهرش من دعوت شدم برای ناهار وگرنه خانواده اون از این کارا نمیکردن . برای عید قدیر هم بهونه آورد که این عید برای سید ها هست و نه ما و خبری از عیدی نبود. همون روز سعی کردم موضوع رو بهش بگم طوری که ناراحت نشه. بهش گفتم که تو این مدت رفتاری از من سر زده که دوست نداشته باشی و یا خوشت نیاد؟بهم گفت نه. بهش گفتم پس چرا دوست نداری با من بیای بیرون برای خرید؟ با این حرفم کلی احساس شرمندگی کرد و معذرت خواهی کرد و گفت حتما میام بریم با هم خرید و بهم قول داد یه روز بریم خرید. اما دیگه خبری نشد تا دیروز. وقتی بهش گفتم امروز بعد از ظهر بیکارم بریم بیرون بهم گفت قراره بابام امروز پول گیرش بیاد. اگه گیرش اومد میریم بیرون. با این حرفش خیلی ناراحت شدم. چی میتونستم بگم. البته ناگفته نمونه که یه آپارتمان کوچولو به اسم ما خریدن و یه مقدار بدهکار شدن و باید تا پونزده سال قسط بدیم. وقتی بهم گفت آپارتمان خریدیم و بدهکار شدیم خیلی ناراحت شدم و بهش هم گفتم که بعدا از کجا پول بیاریم بدیم. خیلی راحت بهم گفت ناراحت نباش بابام پولشو میده. امسال هم بخاطر اینکه مدرکش دستش نبود نتونست وکالت شرکت کنه و مدتی هم هست که اصلا درس نمیخونه و بهونه کرده که پارتی دارم قبول میشم تو نگران نباش و همه چی درست میشه. نمیدونم چیکار کنم. اینکه میگم بدهکار شدن نه اینکه دیگه آه در بساط ندارن نه اتفاقا برای خودشون دارن و این فقط منم که حالا بخاطر خونه دار شدنم باید چشم از همه چیز بردارم و ممنون باشم از این کارشون. (در جریان خریدهای خواهراش هستم و اینکه همه چیزشون باید های کلاس باشه) دیروز عصر نوبت دکتر داشتم بهش گفته بودم . صبح که با هم بودیم بهش گفتم میای بریم نمایشگاه کتاب. بهم گفت حالا اگه نریم با کلاس نمیشیم . بازم چیزی نگفتم. بعد از ظهر بهم اس داد که دوتا از خواهرام میخان برن نمایشگاه بیا تو هم باهاشون برو. بهش اس دادم که نوبت دارم شما برید بعد خودم میرم اصرار رو اصرار که نه اونا دارن میرن تو هم باید بری. خلاصه با خواهراش اومد دنبالم و رفتیم و من توی این فکر که حتما خریدی در کار هست اما وقتی رفتیم و من میخاستم دو تا کتاب بخرم بهم گفت صبر کن خواهرمو صدا بزنم کارت پولمون دست اونه. با این حرفش خیلی ناراحت شدم . خودم پول کتابو دادم و بقیه خریدامو خودم پول دادم و خواهرشم به قول خودش یه کتاب با کلاس برداشت و از اونجایی که کارتخوان جواب نمیداد پول کتاب اونم من دادم. از دیشب تا حالا دارم از غصه دق میکنم. دارم آینده خودمو میبینم که برای خرید کوچکترین وسایل زندگیم باید از مادر و خواهر اون اجازه بگیرم و خودم باید خرج و مخارج خودمو بدم. دارم دیونه میشم. تو رو خدا راهنماییم کنید. دارم مصمم میشم که همه چیزو بهم بزنم. وقتی فکر میکنم که قبلا هم یه بار بخاطر همین مسائل طلاق گرفتم دلم میخاد خودکشی کنم. واقعا از این زندگی ناراضی ام. از دیروز تا حالا جواب اسمس هاشو نمیدم. دارم از غصه میمیرم. کمکم کنید. چیکار کنم؟
[/align]