اقا اسفندیار من یه روز داشتم فیلم عروسی خواهر شوهرمو نگاه میکردم .. وقتی به اونجا رسید که اخر شب شده بود و همه داشتن میرفتن من زدم زیر گریه .. همه تعجب کرده بودن و یه جوری نگاهم میکردن .. منم نمیتونستم خودمو کنترل کنم .. از تصور اینکه منم شب عروسیم باید از خانواده م خدافظی کنم گریه م گرفته بود ..
این حالتها طبیعیه .. من شرایط شما رو درک میکنم .. ممکنه الان همسرت حتی وقتی راه میره هم شما شک کنی که چرا اینجوری راه میره ؟ چرا تو خیابون دست منو نگرفت ؟ نکنه نامزد قبلیش دستشو میگرفته و الان یاد اون میفته ؟!!!
ولی باور کن منی که از بیرون دارم به این قضیه نگاه میکنم میبینم که شما الکی حساس شدی ..
سعی کن وقتت رو به جای این فکرها و دقیق شدن در کارهای همسرت با چیزهای دیگه پر کنی .. زندگیتون رو شاد و گرم نگه دار .. اگر فکری اذیتت میکنه بدون اینکه همسرتو تحقیر کنی یا گذشته ش رو تو سرش بزنی باهاش صحبت کن ..
قدر زندگیتو بدون و برای سالم موندنش تلاش کن ..









علاقه مندی ها (Bookmarks)