عزیزان ممنون که تنهام نذاشتین
در دوران عقد هم خیلی ذوق و شوق نداشت ...
از همون هفته اول عروسیمون که هنوز مرخصی ازدواج من تموم نشده بود و تو خونه بودم همسرم با دوستاش رفت بیرون و منو تنها گذاشت ... من اونروز چیزی نگفتم ولی کم کم که میدیدم دوستای مجردشو به من ترجیح میده و مدام باهاشون میره بیرون اعتراض کردم ... هر روز باید بره سفره خونه .. یه جورایی به قلیون معتاد شده .
خیلی به من دروغ میگفت یا اصلا جواب سوالامو نمیداد تا حدی که رفتار من کنترلگر شده بود طوری که همش داشتم دروغاشو در میاوردم با زدن برچسب دروغگو غر میزدمو دعوا میکردم . ااصلا حوصله خونه موندن نداشت حتی مهمونی هم که میرفتیم همسن و سالای خودشو میبرد سفر خونه .. دیگه همه فامیلای من فهمیده بودم همسرم قلیون میکشه و پاتوقش سفره خونه است ...
ولی هر چی بهش میگفتمو که کارات اشتباهه با دوستای مجرد بیرون رفتن درست نیست تو سفره خونه ها نشستن درست نیست هیچ تاثیری نداشت و بیشتر خودم تحقیر میشدم .... با گفتن جمله " من زن تو نشدم که برام تعیین تکلیف میکنی " کاراشو توجیه میکرد.
تو یه جمله میتونم خلاصه کنم که سرش به زندگی نبود .... انگار دلش نمیخواست زندگی متاهلی رو باور کنه.
میتونم بگم نقطه ضعف من همین غر غرها و کنترل همسرم بود که واقعا نمیدونستم چطور جلوشو بگیرم و ناراحتی خودمو تخلیه کنم ...
الان بعد از گذشت یک سال و خیانتی که بهم شد و دعواهایی که حرمتهارو از بین برد صبورتر شدم ناراحت میشم ولی دیگه حوصله بحث کردن ندارم .. رهاش کردم هر موقع میخواد میره و میاد ... مغلوب شدم میدونم تا اعتراض کنم خودم متهم میشم و بیشتر با حرفاش ناراحت میشم پس بی خیال میشم .
بابت اون حرفش های سردش هم که دوستان سوال کردن :
یه روز که داشت قلیون میکشید و آرامش داشت ازش پرسیدم چه چیزی باعث شده که دنبال خانومای دیگه باشی ؟
خیلی راحت جواب داد من تو رو نمیخواستم و دلم سوخت که باهات ازدواج کردم
گفتم فکر نکردی با این کارت به هردومون بد میکنی ؟
گفت حالا من یه اشتباهی کردم تو نباید الان با من دعوا کنی و سر به سرم بذاری ...
واقعا نمیفهمم چی میگه . یعنی انتظار زیادیه که من میخوام شوهرم به فکر زندگیش باشه نه به فکر تفریحات و دوستاش ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)