RE: پدر و مادرم به مسئله ازدواج من توجهی ندارن!!!!
شما چقد داستانت شبیه منه!
ترانه جون، تو این قضیه نمیشه زیادم اکتیو بود چون به ضرر آدم تموم میشه. من انقد که اعتراض کردم دیگه دفعه آخر مامانم یه حرفایی بهم زد که خیلی غرورمو شکوند.
ولی خب، با اعتراضای من مامانم اینا اجازه دادن دیگه خودم هم نظر بدم، ولی ظاهر قضیه این بود. در واقع بازم خودشون همه رو رد می کردن، یه بار با کلک، یه بار با دعوا و زور که باید بگی نه.
من که تصمیم گرفتم یه مدت هیچی دیگه نگم، بهشون گفتم هیچ کسیو راه ندید من میخوام واسه ارشد بخونم که اونا هم خیالشون راحت باشه.
وقتی کمتر سزاوارم، به من مهر بورز، آخر آن زمان نیازمندترم
علاقه مندی ها (Bookmarks)