با سلام
[align=justify]
پدريزرگ عزيز برادر ارجمند اينجا چون فضاي مجازي ست منم يكمي خواستم راحت باهات همدردي كنم و بگم كه هميشه خدا برا بنده هاش بهترين ها رو رقم ميزنه حتي اگه اونا متوجه نشن
من حدود 17 سال پيش يعني وقتي حدود 13 -14 سالم بود به اصرار مادرم با پسر يكي از
همسايه هامون كه 10 سال ازم بزرگتر بود ازدواج كردم يعني يكسال و نيم عقد بوديم بعدش
خانوادش عروسي مجللي برامون گرفتند و رفتيم خونه شون با مادر و پدرش و و 2تا برادرش كه
متاهل بودند و با هم زندگي كنيم.
عروس بزرگشون 9 سال بود ازدواج كرده بود و در طول اون مدت حسابي نقش يه عروس خوب
رو داشته و مثل يه دختر همه جوره در خدمت مادرشوهرم بود.
بعدش كه من وارد اون خونه شدم توقع داشت منم با اون سن كمم مثل اون خونه داري و اينا
بلد باشم و يه جورايي مي خواست همه مسئوليت خودشو بندازه گردن من.
من هم حداكثر تلاشم رو ميكردم ولي باز هم كم مياوردم ديگه فرصتي نداشتم مال خودم باشم و به زندگي با همسرم برسم.هميشه يه جرو بحثي بين ما بود و از طرف ديگه جاريم هم از اين فرصت استفاده ميكرد و تا مي تونست منو پيش شوهرم خراب ميكرد.
همسرم هم به جهت اينكه هم خوش قيافه و خوش هيكل بود مورد توجه خيلي از دخترهاي فاميلاشون و غيره بود.
خلاصه طولاني نشه، بعد از حدود يكسال زندگي متوجه شدم با يه دختره ارتباط داره و وقتي با دختره تماس گرفتم گفت ما حدود دو سه ساله با هم هستيم و مي خواست با من لجبازي كنه اومد سراغ تو و خودشم همه حرفهاي دختره رو تائيد كرد در حاليكه تو اون مدتي كه با من بود به شدت اظهار علاقه داشت و به قول خودش اگه هر روز منو نميديد مريض ميشد.
بعد از اينكه من قضيه رو متوجه شدم ديگه خيلي روش باز شد با هم مسافرت مي رفتن و همش با هم بودن منم همچنان توي خونشون بودم خانوادش هم حسابي ازم طرفداري ميكردن و ميگفتن بمون بالاخره برميگرده.
بعد از سه ماه اومد بهم گفت برو دادخواست طلاق بده بگو ما بچه دار نميشيم و تو ازم طلاق ميخواي منم زير بار نرفتم تا اينكه با من و خانوادش درگير شد و مثلا با خوردن قرص خودكشي كرد كه به موقع بردنش بيمارستان و بعد از مدتي با موافقت خانوادش تصميم گرفتم برم خونه پدرم تا ببينيم چي ميشه.
خلاصه كه 3-4 سالي طول كشيد و هر بار كه مي رفتيم دادگاه از خودش كلي دروغ ميگفت تا بتونه بي دردسر منو طلاق بده و جلسه آخر هم دوتا شاهد آورد كه تو دادگاه قسم به خدا خوردن كه اون خطايي نكرده.خانواده من هم از طريق وكيل ثابت كردن كه ازدواج مجدد كرده و تونستم حق و حقوقم رو تا حدي ازش بگيرم و جدا شديم.
البته تو اون مدت من ادامه تحصيل دادم و از راهنمايي تا دبيرستان و بعدشم دانشگاه قبول شدم و در ضمن كار هم مي كردم كه توي محيط كارم با يه آقاي مهندسي آشنا شدم و بعد از سه سال كه مطمئن شدم به ايشون مي تونم اعتماد كنم براي ازدواج، كل ماجرا رو براشون گفتم و خواستم كه برن و بعد از چند ماه فكر و بررسي و مشاوره نظرشون رو بگن و توي اون مدت هم ارتباطمو كه فقط كاري بود باهاش كامل قطع كردم كه ايشون كه البته ازدواج اولش بود گفتن من با ازدواج قبلي شما مشكلي ندارم و با مساله راحت كنار اومد بدون اينكه چيزي به خانوادش بگه.
و الان حدود 6 سالي هست كه با هم ازدواج كرديم البته بدون هيچ كمكي از طرف خانواده هامون كاملا مستقل و از صفر با هم شروع كرديم و الان يه بچه 2-3 ساله هم داريم كه البته با هم نميگم مشكل نداشتيم ولي همش به خاطر ضعفمون تو مهارت هاي زندگي بود كه الان به لطف خدا و عضويت توي اين سايت و مطالعه زيادي كه دارم و مراجعه من به روانپزشك خيلي از مشكلاتمون حل شده.
گرچه الانم گاهي ياد خاطره هاي خوب با همسر قبليم ميافتم بلافاصله ياد لطف و گذشتي كه همسر فعليم درموردم كرد ميافتم و چندين برابر عاشقش ميشم و همه خاطرت خوب قبلو ميريزم دور و به زندگي الانم وابسته تر ميشم.
[/align]










علاقه مندی ها (Bookmarks)