3 ماه بود که داشتم میرفتم سر کار تازه داشتم راه میافتادم سرم به کار خودم بود تا اینکه مدیر اونجا فامیل خودشون رو اورد اونجا .البته یه بخش دیگه و کنار یکی از کارمندای اونجا نشوند البته فامیلشون رشته تحصیلیش تو اون زمنیه بود و قبلا هم جایی دیگه کار می کرده. من می دیدم که کارمند قبلیه چند روزیه ناراحته هی دور و بر مدیر انونجا وکارمندای قدیم ی اونجا می گرده و باهاشون مشورت می کنه از حرفاش می تونستم بفهمم که قراره بره تا اینکه یه روز بهم گفتن از هفته دیگه نیا تغیرات مدیرتیه و خانم .... قراره بیاد جای شما. خیلی اتفاقای دیگه افتادکه الان نه حوصلشو دارم نه دلم میخواد بهشون فکر کنم .همیشه می خواست کار منو پر عیب نشون بده به مدیر اونجا هی از کار من ایراد می گرفت و کار منو کم اهمیت نشون میداد.من اهمیتی نمیدادم البته مدیر اونجا هم میدونست من کارم رو درست انجام میدم چون مستقیما رو کارام نظارت داشت.ام اون دختره خیلی پر رو زیر اب زن بود جلوی خودم چند بار جلوی مشتری از کارم ایراد گرفت و سنگ رو یخم کرد جوابش رو دادم اما اون پر رو تر از این حرفا بود .
من هیچ کاری نمیتونستم بکنم چون همه برنامه هاشون رواز قبل کشیده بودن.حتی قرار داد اون اه هم باهمام امضا نکرده بودن قرار بود از ماه دوم به بعد باهام قرار دادشش ماهه ببندن که نبسته بودن و منهیچ کاری از دستم بر نیومد مثل یه بز سرم رو انداختم پایین و اومدم .فقط کاری کخ کردم این بود که خودم رو کنترل کردم که گریه ام نگیره چون نمی خواستم اون نامردا اشک منو ببینن .الان که دارم اینا رو می نویسم سرم پر از درده و گلوم پر از بغض .
بهتره بشینم تو خونه و اشپزی کنم و منتظر فرشته مرگ باشم تا بیادو منو از این بی عرضگی ها واز این بدبختی راحت کنه.اون روز که بهم گفتن نیا میدونید فقط چی برام خیی ناراحت کننده بود ؟اینکه چه جوری به پدر و مادرم بگم تازه داشتن یه ذره ذوق منو می کردن اون روز بارون شدیدی گرفت موقع برگشت خونه فکر کنم اسمون هم به حال زار من گریه میکرد و اونم دلش برای پدر مادرم میسوخت








علاقه مندی ها (Bookmarks)