به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 7

موضوع: بیکارشدم

Threaded View

  1. #4
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 09 مرداد 92 [ 19:47]
    تاریخ عضویت
    1391-2-19
    نوشته ها
    63
    امتیاز
    1,452
    سطح
    21
    Points: 1,452, Level: 21
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 48
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second Class1000 Experience Points
    تشکرها
    109

    تشکرشده 108 در 27 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: بیکارشدم

    3 ماه بود که داشتم میرفتم سر کار تازه داشتم راه میافتادم سرم به کار خودم بود تا اینکه مدیر اونجا فامیل خودشون رو اورد اونجا .البته یه بخش دیگه و کنار یکی از کارمندای اونجا نشوند البته فامیلشون رشته تحصیلیش تو اون زمنیه بود و قبلا هم جایی دیگه کار می کرده. من می دیدم که کارمند قبلیه چند روزیه ناراحته هی دور و بر مدیر انونجا وکارمندای قدیم ی اونجا می گرده و باهاشون مشورت می کنه از حرفاش می تونستم بفهمم که قراره بره تا اینکه یه روز بهم گفتن از هفته دیگه نیا تغیرات مدیرتیه و خانم .... قراره بیاد جای شما. خیلی اتفاقای دیگه افتادکه الان نه حوصلشو دارم نه دلم میخواد بهشون فکر کنم .همیشه می خواست کار منو پر عیب نشون بده به مدیر اونجا هی از کار من ایراد می گرفت و کار منو کم اهمیت نشون میداد.من اهمیتی نمیدادم البته مدیر اونجا هم میدونست من کارم رو درست انجام میدم چون مستقیما رو کارام نظارت داشت.ام اون دختره خیلی پر رو زیر اب زن بود جلوی خودم چند بار جلوی مشتری از کارم ایراد گرفت و سنگ رو یخم کرد جوابش رو دادم اما اون پر رو تر از این حرفا بود .
    من هیچ کاری نمیتونستم بکنم چون همه برنامه هاشون رواز قبل کشیده بودن.حتی قرار داد اون اه هم باهمام امضا نکرده بودن قرار بود از ماه دوم به بعد باهام قرار دادشش ماهه ببندن که نبسته بودن و منهیچ کاری از دستم بر نیومد مثل یه بز سرم رو انداختم پایین و اومدم .فقط کاری کخ کردم این بود که خودم رو کنترل کردم که گریه ام نگیره چون نمی خواستم اون نامردا اشک منو ببینن .الان که دارم اینا رو می نویسم سرم پر از درده و گلوم پر از بغض .
    بهتره بشینم تو خونه و اشپزی کنم و منتظر فرشته مرگ باشم تا بیادو منو از این بی عرضگی ها واز این بدبختی راحت کنه.اون روز که بهم گفتن نیا میدونید فقط چی برام خیی ناراحت کننده بود ؟اینکه چه جوری به پدر و مادرم بگم تازه داشتن یه ذره ذوق منو می کردن اون روز بارون شدیدی گرفت موقع برگشت خونه فکر کنم اسمون هم به حال زار من گریه میکرد و اونم دلش برای پدر مادرم میسوخت

  2. 2 کاربر از پست مفید agirl تشکرکرده اند .

    agirl (سه شنبه 07 آذر 91)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 01:41 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.