به خودم قول داده بودم که هیچوقت حتی پیش خودمم تکرارش نکنم یا بهش فکرم نکنم
من اول بخاطر خدای خودم بعد بخاطر عشق و علاقه ای که به خانوم گلم دارم هم تا الان و هم تا آخرین لحظه عمرم تحمل میکنم
همسر من یه دختر خوش اخلاق و بسیار زیبا و مهربون و خوش صلیقه ست
یه دختر همه چی تموم که همیشه آرزوش رو داشتم
به حرفام گوش میده و رو حرفم حرف نمیزنه حتی اگه به ضررش باشه
هیچ مشکلی باش ندارم جز . . .
جز اینکه نسبت به من خیلی بی توجه هستش
یه جورایی براش بی اهمیتم حتی میشه گفت بی ارزشم البته من اینطوری فک میکنم آ
تو بحثامون من حتی بهش {تو} هم نمیگم ولی اون هرچی که دوست داره بم میگه ولی بعدش معذرت خواهی هم میکنه
مشکل خونوادمو تو سرم میزنه و منو تحقیر میکنه(من هیچوقت پدر مادر نداشتم حتی یدونه فامیل هم ندارم)
تو این 4 سالی که ازدواج کردیم حتی یه بارم بش بی توجهی نکردم یا حتی کاری نکردم که شک کنم از دستم ناراحت شده یا نه
چیزی جز محبت و توجه ازم ندیده ولی من و درک نمیکنه
من تا قبل ازدواج میشه گفت کاملا بی کس و کار بودم تنهای تنها واسه همینم ازش انتظار دارم بم عشقشو نشون بده و دوست داشتنشو ببینم میدونم شاید اون با تمیز و مرتب نگه داشتن خونه یا تهیه غذاهای خوب این کارو داره میکنه ولی من دوست ندارم عشقش رو غیر مستقیم نشون بده
حتی نزدیکی هامونم که شاید ماهی یک بار باشه با اکراه شدید از طرف اون پذیرفته میشه و هیچ حسی هم توش نیست کاملا از رو رفتارش مشخصه که فقط از رو وظیفه تن به نزدیکی میده
فداکاریمم(به نظرم فداکاری نیست من خودم اسمشو دوست داشتن میذارم) این بوده که تا حالا اعتراضی به این وضع نکردم حتی طوری هم رفتار نکردم که متوجه بشه من از این رفتاراش ناراحت میشم همیشه خودمو کنترل کردم و بهش لبخند زدم
راستیتش یه جورایی هم میترسم که بش چیزی بگم آخه پیش خودم میگم نکنه اون فکر کنه من آدم زیاده خواهی هستم
امیدم به خداست







)
پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)