متین عزیز
اگه تو توی یک مدت کوتاه به خواستگارت علاقمند شدی وبه هر دلیلی بینتون جدایی افتاده ،من دو سال تمام عاشقانه کسیاز بستگان را دوست داشتم وبا هم قرار ازدواج گذاشتیم بعد یکمرتبه همه چیز به هم خورد خانواده هامون بدون اینکه حتی کوچکترین مشکلی بین ما یا حتی خود خانواده ها باشه یک شب دور هم نشستند وبدون اینکه نظر ما را بپرسند همه قرارومدارها را به زدند. حیرت کرده بودم تمام این مدت کارم شده بود اشک ریختن وهیچ کس هم کوچکترین توضیحی برای این کار به من نمی داد .وقتی هم خیلی اصرار وناسازگاری می کردم مامانم توهین می کرد که چه خبرته نمی تونی صبر کنه خوبه دختر حیا داشته باشه و... .
.یک ماه بعد هم بساط عروسی پسره بر پا شد ومن که توی فامیل به زرنگی وبا سلیقگی شهره بودم ،برای تزیین اتاق عقد وبقیه تدارکات مراسم دعوت شدم !!!! .
تا روزی که عروس وداماد را سر سفره ندیده بودم هیچی رو باور نمی کردم .اما همه چیز حقیقت داشت .نمی تونید باور کنید چه حالی بود .باورتون نمی شه نفس که می کشیدم احساس می کردم دویست کیلو بار روی قفسه سینه ام سنگینی می کنه .
مدتی گذشت وبه مدد یکی از دوستام که همیشه براش درد دل می کردم یک کمی برای حفظ ظاهر هم که بود خودم وجمع وجور کردم ورفتم دانشگاه وبرای اینکه کمتر فکر کنم وغصه بخورم شبانه روز درس می خوندم با رتیه اول فارغ التحصیل شدم وخیلی اتفاقی وشانسی توی یک شرکت معتبر دولتی که خیلی هم اسم ورسم داره کار گرفتم .
الان 10 سال از اون قضیه می گذره وخانواده ما با آقا ی داماد رفت وآمد گرم وصمیمی دارند ولی من هنوزنمی تونم توی چشمهاش نگاه کنم .اون دو تا بچه داره ومن هنوز نمی تونم به خانواده ام برای یک انتخاب دیگه اعتماد کنم .








علاقه مندی ها (Bookmarks)