اعتراف میکنم اوایل استفاده از فـیسـبـوک پایین هر پستی که عکس خودم رو میدیدم که نوشته ... write a comment فکر میکردم که یکی اکانتم رو هک کرده و همه جا کامنت میذاره . روزی نبود که پسووردم رو عوض نکنم !
دیشب بیرون بودیم با خانواده..گفتیم دسته جمعی بریم خونه یکی از آشنایان نزدیک یه نیم ساعت هم بشینیم ...خلاصه رفتیم و اونجااا..جمعیت شاد و خندان کنار هم داشتیم حرف میزدیم که
دختر کوچیکشون گفت : خاله کی میرین ؟ جمع ساکت شد..
من : چرا خاله ما که تازه اومدیم ...
دختر کوچیکه : آخه ما کیک داریم بابام گفته وقتی رفتین بخوریمش بعدشم دوان دوان رفت در بخچال رو باز کرد و ایناهاش ببینش
پدرش :@ ما :))))) بچه :/ لازم به ذکره ..هنوز اطلاعاتی از سلامتی بچه در دسترس نیست ..جالب اینجاست وقتی داشتیم میرفتیم یکی از بچه ها گفت با بچه کاری نداشته باشین جان من ...بچه ست ما حرفش رو جدی نمیگیریم
پسر عمه ی ما پرستاره .یه روز با همکاراش قرار میزارن که نامزدش (همکار خودشه) رو بترسونن .خودش میره داخل سرد خونه داخل این قفسه ها که جنازه میزارن .همون موقع از دایره جنایی نیروی انتظامی میان یه جنازه رو ببینن در کشو رو که باز می کنن .پسر عمه ما بلند داد میزنه و بلند میشه. دیگه تصور کنید خودتون... اره دیگه یه چند هفته ای هست دنبال کار می گرده...
داستان بر میگرده به 14 سال پیش ، ما یه رفیقی داشتیم یه داداشی داشت از اون داش مشتیا ، سگ سیبیلا ، آخر ادعا یه سری با رفیقمون شرط بستیم که این و سر کار بذاریم زنگ زدم بهش با صدای دختروونه اولش پا نمیداد ، گفتم تعریف مردی و مرامتو خیلی شنیدم و از این صحبتا،سرتون و درد نیارم بعد یه هفته رابطمون بجایی رسید که شبا از دوریه من پشت گوشی عر میزد و التماس که میخوام ببینمت ، آخرش بعد کلی سوسه اومدن قبول کردم و گفتم فقط 1 شرط داره ، گفت تو جون بخواه ...
گفتم من از سیبیل متنفرم باید سیبیلات و بتراشی ( بخدا قسم ) یه کم من و من کرد گفتم پس همه حرفات شعار بود و قطع کردم ... تیر ثانیه نشده زنگ زذ گفت باشه قبوله ... قرارمون شد فردا ساعت 11 ، بهش گفتم فقط من چون تا حالا ندیدمت یه روزنامه هم بگیر دستت پیش باجه وایسا با ماشین میام دنبالت ، فردا من و رفیقم نیم ساعت زود تر سر قرار بودیم تو ماشین در حالت کمین ( هندی کم به دست آماده فیلم برداری ) خلاصه این داداش رفیق ما اومد سر قرار سیبیلا تراشیده ، روزنامه به دست ، رفیقم که داشت چنگ میزد به در و دیوار از خنده منم مشغول فیلم برداری .... بعدشم از ترس جونمون قسم خوردیم که این راز بین خودمون بمونه و فیلم و منهدم کردیم .... خدا از سر تقصیراتمون بگذره
یه پسر خاله 5،6ساله دارم.
اون دفعه نشسته بود پشت پی سی داشت یه بازی جنگی-تانکی می کرد ( به روایت خالم) صداشم حسابی بلند بهش گفتم (خالم گفته) عزیزم صداشو کم کن، مامان بزرگ از خواب نپره
صدا رو کم کرده حالا شروع کرده:
" آه... بترک، بترک....آخیش.. بزنش، تق، تق...ت تق تق... بترک ، بترک.............. وای،......... خودمم ترکیدم...!"
می دونین چی شده بوده؟
تانک پکیده بوده؟ نه.... اسهال گرفته بوده، همونجا صندلی رو به گند می کشه
خواهرم دامپزشکه. یه روز تو کلینیکشون یه آقایی اومده بود گوسفندشو آورده بود، گوسفنده زیر دسته دوستای خواهرم میمیره طرف بر می گرده میگه یه گله گاو جمع شدین اینجا ! یکی از دوستای خواهرم میاد از جمعیت پزشکان طرفداری کنه میگه آقا چه طرز صحبت کردنه! یه گله گاو چیه! ما یه گله دکتریم!!
ديروز منتظر تاكسي ايستاده بودم.
همينجور كه منتظر بودم يه مرد سالخورده هم جلوتر از من (به فاصله ي دو قدم جلوتر) اومد ايستاد تا تاكسي بگيره.
يه تاكسي خالي اومد.
مرده به تاكسي گفت: دانشجو.
(من هم ميخواستم برم دانشجو)
وقتي ديدم با پيرمرده هم مسيرم و تاكسي هم مسيرش دانشجوه،
همينجوري سر سري واسه اينكه يه چيزي گفته باشم، گفتم:دانشجو و بدون اينكه به راننده توجه كنم كه جوابمو بده.نشستم تو ماشين.
بعد كه نشستم.راننده تو آينه نگام كرد و گفت: من به شما گفتم سوار شو؟؟؟؟
(راننده مسيرش ميخوردا ولي چون من منتظر جوابش نبود بهش برخورده بود)
بعد من هم كه خيلي ضايع شده بودم اومدم زرنگي كنم و به پيرمرده اشاره كردم و گفتم: ما با هميم ديگه!!!!!!!!
بعد پيرمرده گفت: نــــــــــــــــــــه...... .....ما با هم نيستيم!!!!!!









پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)