سلام فرشته مهربون عزیزمنوشته اصلی توسط فرشته مهربان
فکر کردم به جای اینکه انقدر عصبانی شم و حرص بخورم می تونستم همون جور که گفتی اون افکار منفی رو کنترل کنم و بگم که خوب نزدیک ترین کس به اون دختر امیر بود و اینکه واقعا ممکن بود زمین بخوره و این کمک کردن همسر من به اون شاید به اندازه چند ثانیه بود.....
خوب به هر حال من ناراحت شدم چون واقعا الانم فکرشو میکنم عصبی میشم وقتی من اونجا هستم یعنی چه دلیلی داره که به کس دیگه ای کمک با حالت دلسوزی ..واقعا این کارش اصلا صحیح نبود.اون اصلا برای چی باید حواسش به دختر داییش میبودکه متوجه بشه اون داره می افته.....
خوب حالا اگر نخوام این چیزا رو در نظر بگیرم بایدوقتی اومدیم خونه وقتی یکم عصبانیتم کمتر شد بهش میگفتم که من خیلی دوستت دارم و روت حساسم با اینکه میدونم امروز اون داشت می افتاد و به کمک احتیاج داشت بازم از اینکه تو دست کس دیگه ای رو بگیری ناراحت شدم دست خودم نیست خیلی ناراحت شدم ولی میدونم توهم مجبور شدی ....
-----------
وای سلام گلنوشی چقدر خوشحال شدم اسمت رو دیدم گلنوش چشم چک میکنم.
وای چقدر قشنگ .... کاش نتیجه اش همین باشهنوشته اصلی توسط mehran21
آقا مهران اینکه چرا انقدر عصبانی شد و چرا تونست منو بزنه به کنار
حرفاش برام حل نمیشه این منتی که گذاشت و گفت من با شرایطت تو کنار اومدم و اینکه گفت همه میگفتن نه!!!!این حرفاش قلبمو می سوزونه چون من واقعا گذشته ای نداشتم که این جوری راجع من قضاوت شه و حس کنه کار بزرگی کرده با من زندگی میکنه.....
رایحه عزیزم حرفات کاملا درسته قبول میکنم واسه مردا پذیرش سخته ولی البته واسه بعضی مردا چرا که پسر عممه خودم ویکی دیگه هم بود که در جریان نامزدی من قرار داشت و خیلی راحتم باهاش کنار اومد و ...اصلا درسته سخته حالا که قبول کرده دیگه چرا دل من رو می شکونه چرا سعی میکنه من رو تحقیر کنه چرا با اینکه خودش اصرار داشت سرکوفت میزنه بهم....![]()
--------------------------------
راستی واکنش امروزم رو بگم
گریه اصلا نکردم قهرم همین طور
بی محلی کردم یکم ....خیلی برام عجیب بود اولین باری بود که وقتی اومد خونه دلم نمی خواست حتی صداشو بشنوم
اصلا برام سخت نبود بهش بی محلی کنم
وابستگیم انگار کاملا حل شده
خودم رو با رفتن حموم و خوابیدن و تلفن صحبت کردن و کار کردن تو آشپزخونه مشغول کردم تا شب
خیلی سعی کردمثل قبلم شم برام گل خریده بود با بستنی ....ی تشکر خیلی معمولی کردم بستنی هم هرچی اصرار کرد نخوردم .خیلی محبت کرد ولی من اصلا نزدیکشم نمی رفتم
همیشه ی شوخی باهام می کرد می گفت تا 10 می شمرم بیا بشین اینجا
اگر 10 رو بگم اینجا نباشی وای به حالت
منم می دوییم می رفتم پیشش می شستم .امروزم این کارو کرد تا 10 شمرد بعدش گفت نیومدی نازنین وای به حالت الان حسابتو میرسم .
گفتم دیگه ترسم ریخته آخه بدتر از دیروز که نمیشه میشه؟










علاقه مندی ها (Bookmarks)