ببخشید، فقط چون بهار رو درک میکنم که منم تو موقعیتی بحران، شبیه و یا شاید از دید خودم بدتر از بهار هستم میگم:
مشکل ما مقایسه کردن نیست. مشکل ما فهمیدن حقوق هر کسی و خودمون هست.
آره، وقتی میدونم حق من داشتن مادر و پدر هست،
وقتی میدونم یک مادر یا پدر "حق ندارد" مسیر زندگی من رو تعیین کنه و برای اون باید و نباید کنه
وقتی میدونم یک مادر یا پدر "حق ندارد" از وظایف مادر و پدر بودنش بی اطلاع و ناآگاه باشه و وظیفشه عمل کنه
همون طور که من به عنوان فرزند حق فرزندی رو به جا میارم و بارها با گردن کج به قول بهار رفتم و بهشون اجازه دادم برام "خانواده" بشن، که تو همون گردن کج من، یه بادی به غبغب انداختن و تیکه ای نثار این جانب کردن که "دیدی ما درستیم تو اشتباه"، از همون تیکه ها که "نازنین آریایی" وجودش پر از زخم شد و من و بهار و هزاران شبیه ما، با گردنی کج میریم که یعنی فرزند باشیم و نثارمون میکنن با هزار فخر.....
به من نگید مگه خودت فرزند بی نقصی بودی که پدر مادر بی نقص میخوای.
نه. من بی نقص نبودم. اما اونها به حکم پدر مادر هر موقع خواسته ای از فرزند داشتن یا ناراحت بودن خیلییی راحت و بعضا با همون زبون شمشیرشون میگفتن و ما میشنیدیم و سعی میکردیم عمل کنیم.
اما ما به حکم فرزند بودن، اول اینکه یاد نگرفتیم حرف بزنیم و کلی هزینه دادیم بابتش. مثل غصه هایی که تو دلمون ریختیم. بعد که شخصیتمون رو خراب کردیم و از نو ساختیم و به خودمون یاد دادیم حرف بزنیم، انگار داری با دیوار حرف میزنی. میشنون، اما تهش نتیجش یکیه: "من درستم تو اشتباه"
اصلا همین الان بهار.زندگی، امید، خارپشت و .... برید از پدر و مادرتون جدا بپرسید چقدر از زندگیتون راضی هستید؟
تو دوره ای که من هزاران افسردگی گرفتم و فقط بال بال میزدم با کنترل احساس و کوفت و خوره بتونم زندگیم رو سر پا نگه دارم و اگر مادری داشتم که برام مادری میکرد و یا پدری که پدری میکرد.... و اگر مادری داشتم که بابت تک تک تلاشهای زندگیم که دوست نداشته و بعضا من هم جواب قابل قبول ظاهری ازش نگرفتم، پتک نمیکرد هر روز و هر ساعت و نمک به بدن سراسر زخم من نمیزد.... از مادرم پرسیدم چقدر از زندگی راضی هستی؟ گفت 95%!!!!
و من! در اون لحظه... فقط خورد شده ، پیش خودم گفتم مادری که 95% از زندگیش راضیه یا نیش زبون زبون زده یا گند زده به زندگیم و تلاشهام یا مدام بدنم رو لرزونده جوری که الان رضایت من از زندگی 10% هم نیست و دوره ای بود که هر روز از خودم میپرسیدم مطمئنی هنوز راه برای زندگی هست؟ اگر نیست خودت رو خوار و خفیف نکن. خودکشی کن، مثل عقربی که وسط آتش گیر کرده....
آره... من تو این شرایط بودم بابت جلاد بودن مادری که هرچقدر بهش میگفتم کمی با من بساز، فقط داد میزد و میگفت تو اشتباه میکنی و من درست. هرچی بهش میگفتم بیا بریم مشاوره، میگفت خودت برو، من بیام بگم چی؟ بیام بگم دخترم فلانه و بهمانه؟؟؟
و فقط چشمهای من رو پر از اشک میکرد.
اینا رو نگفتم که خاطره تعریف کرده باشم. گفتم که بگم، بله نسل انقلاب بودن، نسل جنگ بودن، نسل آرمان های کوفت و خوره بودن اینه تهش. اینقدر ما رو محکوم نکنین که تک تک ماها بیش از توانمون داریم تحمل میکنیم....








علاقه مندی ها (Bookmarks)